عاطفهای که میان ما در گردش است
دیروز، ترمه یک زیرلیوانی برایم بافت. از همان آغاز روز تا ظهر، زنگ تفریحها مشغول بافتن بود. باید برای تشکر از او یک کتاب هدیه دهم یا یک بوکمارک با طرح یکی از شخصیتهای داستانی بسازم. میدانم که جودی آبوت را دوست دارد و به داستانِ آن علاقهمند است.
فعلا یک نشانکتاب برای دنیا ساختهام. دانشآموز تلاشگریست. از ابتدای سال تا امروز سطح نمراتش را در درس فارسی بالا آورده است. پریروزها بود که ناگهان وسط کلاس عاطفهای در دلم جوشید و به آنها گفتم چقدر خوشحالم که میبینمشان. آخر، جلسه قبلش غایب زیاد داشتند و برخی خانوادهها از روی نگرانی، بچهها را نفرستاده بودند. دنیا با خندهای نمکین گفت: از دیدن همه ما خوشحالید یا فقط بعضیها؟ شاید پیش خودش خیال میکرد فقط از دیدن دانشآموزانی که همیشه درسشان خوب است و ارتباط نزدیکتری با آنها دارم، خوشحالم. به او گفتم: دنیا از دیدن تکتک شما سرحالم.
همان روز به سرم زد برایش بوکمارک درست کنم. آخر گفته بود بالاخره یک کتاب خوانده است. اسم کتاب را هم گفته بود: آمبر و معلم جدید.
در گوگل دنبالش گشتم. تصویر روی جلد را دیدم و با کاغذ و مقوا، دخترکِ توی رمان را درست کردم. نمیدانستم باقی مقوا را چطور پر کنم. پس کتاب را از فیدیبو خریدم و خواندم تا جملهای از درونش پیدا کنم و به عنوان پیام، روی کار بنویسم.
حاصل، چیزیست که در تصویر میبینید. (آن زیرلیوانی هم کار دست ترمه است.)
فقط باید این نشانکتاب را بدهم لمینت کنند و بعد هدیهاش کنم. چون دنیا تعریقِ دست دارد و اغلب خودکار و مدادش خیس میشود. لمینت که شود دیگر نگران خراب شدن هدیهاش نیستم.


چقدر دو تاشون باحالنننننن
چقدر بوک مارکه قشنگههههه
وای خدا