جغرافیای عاطفی
مرسانا کتابی را توی دستم میگذارد و میگوید: این را برای شما آوردهام تا ببرید و بخوانید. روی جلدش نوشته: 《حرفهایی که کاش میزدم》
در همان تورقِ شتابزدهام متوجه میشوم که برخی جملات هایلایت شده است. پس باید در آن صفحات بیشتر توقف کنم. به او میگویم: میخوانم و هفتۀ دیگر برایت میآورم.
بوکمارک جودی آبوتم هم آماده شده بود. اما حیف و صدحیف که دفتر فنی نزدیک مدرسه خرابش کرد. برده بودم تا لمینتش کنم. سه برابر منطقه خودمان حساب کرد و در نهایت هم کاری تحویلم داد که توی آن هوا افتاده بود. گفت چون برجسته است بهتر از این نمیشود. توی ذوقم خورده بود. دیگر نمیشد چنین چیزی را هدیه داد. فهمیدم باید در فرصتی دیگر که دوباره دل و دماغش را پیدا کردم، از نو برای ترمه نشانکتاب بسازم.
روزها روی دور تند افتادهاند. عقربهها مسابقه دوندگی گذاشتهاند. سر کلاس به انجام برخی برنامههای از پیش طراحیشدهام نمیرسم. حس میکنم برای اجرای ایدههایم به زمانی بیشتر از آنچه اکنون در اختیارم است، نیازمندم.
برگشتنی، راننده مثل همیشه میاندازد در کوچهپسکوچههای محمودیه. سرم را به شیشه پنجره تکیه میدهم و به خانهها نگاه میکنم.
تو روی نقشۀ جغرافیای این شهر راه میروی و من، ردپای تو را پس از رفتنت دنبال میکنم.
اینجا توی دفترچهام نوشتهام که این زمستان، چند مرتبه ردپای تو را در خیابان صفای اصفهانی، سر ملکی دیدهام. در کوچۀ پنجمِ خیابان جمشید مشایخی. من حتی پلاک آن خانهها را هم یادداشت کردهام... تو هرگز اینگونه به دنبال من گشتهای؟
لمینت رو میشه قیچی کرد و جدا کرد. به محتوا نمیچسبه.