مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
دوشنبه, ۷ اسفند ۱۴۰۲، ۰۸:۴۷ ب.ظ

بی‌راهنما

چهارشنبه هفته پیش پایان‌نامه‌ام را در ایرانداک گذاشتم و کد رهگیری را دریافت کردم. رفتم به سامانه گلستان تا ببینم برای ادامه کار چه باید بکنم. آنجا نوشته بود که باید فایل ورد و پی‌دی‌اف پایان‌نامه به اضافه پی‌دی‌اف صفحات منتخب، گواهی دفاع و کد رهگیری را در سامانه قرار دهم. نمی‌دانستم منظور از صفحات منتخب چیست. زنگ زدم آموزش دانشگاه. گفتند در این رابطه اطلاعی ندارند. به یکی از بچه‌ها که خواهرش در دانشگاه خودمان دفاع کرده بود پیام زدم تا از خواهرش جویا شود. پاسخی داد و بر همان اساس دو صفحه را جدا کردم. روز شنبه برای اطمینان به کتابخانه مرکزی زنگ زدم و گفتند صفحات منتخب، دو صفحه نیست و چند صفحه است که شامل صفحه اول و آخر پایان‌نامه، کاورپیج‌ها، فهرست مطالب و فهرست منابع می‌شود. نشستم و دوباره این‌ها را تنظیم کردم، ضمن آنکه متوجه شدم چکیده انگلیسی‌ام را در فایل پایان‌نامه نگذاشته‌ام. این‌طور شد که از نو مطالبِ قرارداده شده در ایرانداک را هم اصلاح کردم.

امروز دوباره به دانشگاه زنگ زدم تا ببینم آیا تا قبل از ارسال مطالب در گلستان لازم است منتظر فایل بخصوصی از سوی ایرانداک باشم یا نه. گفتند نه و اگر ایرانداک کارَت را پذیرش کرده است می‌توانی مطالب را بفرستی‌. من هم که هیچ راهنمایی نداشتم و آن یکی دانشجوی فارغ‌التحصیل هم جوابم را نداده بود همه مطالب را در گلستان گذاشتم و استاد راهنمایم آن را تایید کرد و به دست کارشناس تحصیلات تکمیلی رسید. درست در همین‌جا بود که فهمیدم عجب! من اصلا ایمیل یا پیامکی مبنی بر پذیرش از سوی ایرانداک دریافت نکرده‌ام! یعنی هنوز مجوز اینکه درخواست تحویل پایان‌نامه را در گلستان ثبت کنم نداشته‌ام.

حالا حالم خیلی گرفته است. چون می‌دانم فردا که تحصیلات تکمیلی دانشگاه درخواستم را ببیند و فایل‌ها را چک کند می‌بیند ایرانداک پذیرش نداده و در نتیجه کار تا زمان پذیرش عقب می‌افتد یا باید از اول شروع شود.

این وسط هم وقتی آمدم تا از حس و حالم با بچه‌های کلاسمان بگویم همدلی و بازخوردی ندیدم. مثل باقی روزهایی که نیازمند همراهی کلامی‌شان بودم و چون آن‌ها هنوز به مرحله‌ای که من به آن رسیده بودم نرسیده بودند واکنشی نداشتند و درکم نمی‌کردند.

با این حال می‌خواهم مراحلی را که خودم پشت سر گذاشته‌ام یک جا بنویسم. چون بالاخره آن‌ها هم پس از دفاع به مرحله ثبت مدرک در ایرانداک و گلستان می‌رسند و مطمئنم مثل خودم گیج خواهند شد و نیازمند این راهنمایی‌ها خواهند بود.

۴ نظر ۰۷ اسفند ۰۲ ، ۲۰:۴۷
یاس گل
يكشنبه, ۶ اسفند ۱۴۰۲، ۰۸:۵۸ ب.ظ

مردی با چهره‌ای شبیه مجسمه‌های سنگی

در هتلی بودیم و ساعت، ساعتِ خواب بود. داشتیم روی تخت‌هایمان می‌رفتیم که ناگهان صدای بالگردی شنیده شد. پشت پنجره رفتم و در هوای مه‌آلودِ بالای سرمان بالگرد را دیدم. کمی بعد بالگرد دیگری نیز در آسمان دیده شد. آن دو مقابل هم ایستاده بودند. فریاد زدم: جنگ است! جنگ! و بالگردها با یکدیگر درگیر شدند. شهر دچار جنگ شد. همه جا خاکستری و پر از گرد و غبار بود. ما در کوچه‌ها می‌دویدیم و فرار می‌کردیم. به خیابان پهنی رسیده بودیم که در میانه آن مردی را دیدم با یک بارانی بر تن. به کسانی که همراهم بودند گفتم: این یکی از نیروهای دشمن است. برگردید. برگردید عقب. اما نمی‌دانم مرد با چه سرعتی گام برمی‌داشت که فرصت زیادی برای گریختن از او نبود. در نتیجه در اولین کوچه باریک سمت چپم پیچیدم. از دری عبور کردم. راهروی باریکی پیش رویم بود. در آن راهرو صندلی‌هایی چیده شده بود شبیه صندلی‌های کنکور. روی دو صندلی دو نفر نشسته بودند و انگار حواسشان نبود که جنگ است و مردی با یک بارانی و صورتی شبیه مجسمه‌های سنگی دارد وارد آنجا می‌شود. می‌خواستم از راه دیگری فرار کنم اما انگار در کوچه پشتی هم ربات‌های دشمن وارد شده بودند. چاره‌ای نداشتم. نمی‌دانستم کجا پنهان شوم. مرد وارد راهرو شده بود و روی اولین صندلی نشسته بود و اطراف را می‌پایید. می‌دانستم که تا چند دقیقه دیگر همه ما را تحویل دشمن می‌دهد. وقتی راه فراری نیافتم از خواب بیدار شدم. به بیداری پناه آوردم. بله. همیشه هم که خواب‌های آدم قشنگ نیست.

۱ نظر ۰۶ اسفند ۰۲ ، ۲۰:۵۸
یاس گل
سه شنبه, ۱ اسفند ۱۴۰۲، ۰۹:۳۷ ق.ظ

دیدارهای بی‌تکرار

در خواب‌ها با افرادی ملاقات می‌کنم که اغلب برای اولین و آخرین بار می‌بینمشان. افرادی که معمولا از معاشرت با آنان خرسندم.

یادم نمی‌آید دیشب کجا بودم. قطعا تا وقتی آن خواب را می‌دیدم مکانش را هم می‌شناختم اما پس از بیداری یادم رفته بود. به هرحال فضایی بود شبیه یک کافه نه چندان شلوغ یا شاید لابی یک ساختمان. طراحیِ داخلی خاصی هم نداشت و ساده بود. من کنار میز گردی نشسته بودم و زنی میانسال کتابی به من هدیه داده بود و گفته بود در این کتاب، زندگی انوشه انصاری نوشته شده است. کتاب را روی میز گذاشته بودم که مرد جوانی از میزی آن‌طرف‌تر به کتابم نگاهی انداخت و گفت: «چه کتابی است؟» به زن اشاره کردم و گفتم: «از آن خانم هدیه گرفتمش. درباره زندگی انوشه انصاری است. اولین زن ایرانی که به فضا سفر کرد.» جمله آخر را همزمان با هم به زبان آوردیم و فهمیدم آدمِ مُطلعی است. بعد کتاب را چند دقیقه‌ای امانت گرفت تا تورق کند. کمی بعد من و خواهرم می‌خواستیم از آنجا برویم. رفتم تا کتاب را از مرد پس بگیرم. در همان حین گفتگوی کوتاهی داشتیم که دقیق یادم نمی‌آید چه سخنانی میانمان رد و بدل شد اما وقتی از آنجا بیرون می‌آمدیم یک بار دیگر از پشت شیشه نگاهش کردم و فکر کردم چه حیف که دیگر نمی‌بینمش.

۰ نظر ۰۱ اسفند ۰۲ ، ۰۹:۳۷
یاس گل
جمعه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۲، ۰۶:۲۰ ب.ظ

فرصت‌هایی که از دست می‌روند

صبح بیدار می‌شوم و می‌بینم پیامی از او رسیده. پیامی که در دسترس نیست. آماده می‌شوم تا با خانواده به ایران‌مال بروم. روی یک کاغذ چیزهایی که می‌خواهم از شهرکتابِ آنجا بخرم نوشته‌ام. اول از همه یکی از آن گردنبندهای سنگ عقیق منظره را انتخاب می‌کنم. بعد می‌روم سراغ کتاب‌های قفسه نقد ادبی. اول از همه ذوق می‌کنم از اینکه می‌بینم هم بدیع شمیسا را دارد هم معانی را. و سپس چشمم به تاریخ ادبیات ایران (جلد چهارمِ آن) می‌افتد. این کتاب‌ها را نه در باغ کتاب یافته بودم نه در چند شهرکتاب دیگر. البته که در سایت‌های فروش کتاب به وفور پیدا می‌شدند اما دنبال قیمت مناسب‌تری می‌گشتم. وقتی دیدم هر سه کتاب به قیمت دو سه سال پیش هستند و ارزان‌تر از سایت‌ها ذوقی بر شوق قبلی‌ام افزوده شد. مثلا همان جلد چهار تاریخ ادبیات عموما قیمتی بین 230 تا 340 تومان دارد و من به قیمت 100 تومان خریدمش. (یعنی ممکن است دو سه سال دیگر نیز از پیدا کردن کتاب‌هایی با قیمت‌های سال 1402 ذوق کنیم؟)

پس از خرید می‌آیم بیرون و پدر را می‌بینم که روی مبلی نشسته است. همیشه وقتی به ایران‌مال می‌آییم پادرد می‌گیرد. می‌بینم فرصت زیادی نداریم و نمی‌رسم که در شربت‌خانه بنشینم. پس یک سردنوشِ شفا سفارش می‌دهم که با خود ببرم.

به خانه که برمی‌گردیم استراحت می‌کنم و پیامی را در گروه ارشدهای ادبیات دانشگاهمان می‌بینم. قرار است چند دانشجوی ادبیات را برای یک دوره مطالعاتی کوتاه به ژاپن بفرستند. پرسیده‌اند چه کسی به زبان انگلیسی مسلط است و شرایط اعزام را دارد. چند نفر اعلام آمادگی می‌کنند. دوباره حسرت عمیقی را تجربه می‌کنم. که چرا در نوجوانی یا اوایل بیست سالگی زبان را انقدر سرسری گرفتم و مدام نصفه و نیمه رهایش کردم.

هیچ زمان همچون دو سال گذشته اهمیت زبان انگلیسی را برای تحققِ بخشی از آرزوهایم احساس نکردم. حالا با فرض اینکه از سال آینده زبانم را شروع کنم چقدر طول خواهد کشید تا چنین فرصتی نصیبم شود و آیا آن زمان باز هم امکان استفاده از چنین موقعیت‌هایی را خواهم داشت؟

۳ نظر ۲۷ بهمن ۰۲ ، ۱۸:۲۰
یاس گل
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۴۰۲، ۰۹:۰۴ ب.ظ

سرشار

این روزها را دوست دارم.

از خواب‌ که بیدار می‌شوم حس می‌کنم از یک زندگی به زندگی دیگری ورود کرده‌ام. به این معنا که سرشار از زندگی‌ام.

این روزها حس می‌کنم بیش از یک نفرم.

انگار هر روز در جهانی زندگی می‌کنم یا از جهانی برمی‌گردم که در آن به ملاقات محبوبی رفته‌ام یا می‌روم.

می‌دانم که آرام آرام همپای طبیعت، در دلم بهار می‌شود، می‌شکفم، همچون هرسال.

 

طهرون-رضا صادقی

 

۱ نظر ۲۳ بهمن ۰۲ ، ۲۱:۰۴
یاس گل
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۴۰۲، ۰۵:۱۱ ب.ظ

یک بسته پستی از طرف آن که نمی‌شناسمش

از یک هفته قبل از تماشای فیلم زندگی پروین اعتصامی شروع کرده بودم به خواندن اشعار بیشتری از او و برنامه‌ام برای این هفته نیز همین است که درباره او بیشتر بدانم و بخوانم. دیشب با خانواده به تماشای فیلم رفتیم. نزدیک سینما در ترافیک سنگینی افتادیم و چند دقیقه قبل از شروع فیلم رسیدیم. البته خاله دیرتر رسید چون به سختی جای پارک پیدا کرد.

دو نفر که پیش از این پروین را دیده بودند نظر چندان مثبتی نداشتند اما من مثل یک تماشاچی ساده به تماشای آن نشستم و فیلم را دوست داشتم چون معتقدم ما نیازمند فیلم‌های زندگی‌نامه‌ای هستیم و باید قدر کارهای این چنینی را بدانیم.

اواخر فیلم متوجه ورود دوربین فیلم‌برداری به سالن شدم و وقتی فیلم تمام شد آقای شریفی‌نیا و مارال بنی‌آدم و محمدشعبان‌پور را دیدیم. وقتی می‌خواستیم از سینما خارج شویم  گروه دیگری را دیدیم که اطراف میلاد کی‌مرام قدم می‌زدند و به نظر می‌رسید آماده تماشای فیلم آسمان غرب می‌شوند.

فیلم دیشب روی خواب‌ شبانگاهی‌ام تاثیر گذاشت. خواب متفاوتی دیدم. دیدم بسته‌ای برایم رسیده است. از پستچی پرسیدم از طرف چه کسی است؟ پاسخ درستی به من نداد. 

۳ نظر ۲۱ بهمن ۰۲ ، ۱۷:۱۱
یاس گل
چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۴۰۲، ۰۶:۱۶ ب.ظ

فردا روز دیگری خواهد بود

قبل از شروع بازی ایران-قطر، قسمت هفتمِ مندلورین۳ را می‌دیدم. پایانِ این قسمت با اسارت دین جارین و کشته شدن یکی از مندلوری‌ها همراه بود و تلخ تمام شد. با خودم گفتم شاید برد ایران، کامم را شیرین کند. گل اولِ سردار آزمون در دقایق نخست چنین خاصیتی داشت اما در نهایت ایران باخت و غمگین‌تر شدم. کری‌خوانی‌های قطری‌ها هنوز توی گوشم بود: ایرانی اسمع...

با این همه دوست دارم دوباره در ذهنم به مرور گفتگوی رد و بدل شده میان دین جارین و بوکاتان بپردازم و به شخصیت‌های دوست‌داشتنی جنگ ستارگان فکر کنم.

می‌دانم فردا که از خواب بیدار شوم روز دیگری خواهد بود.

 

 

دین جارین: از اول می‌سازیمش. مگه تا بودیم همین نبوده؟ هزاران سال هر بار تا لب انقراض رفتیم. ولی هزاران ساله که زنده موندیم.
بوکاتان کریز: نمی‌دونم اصلا بتونم دوباره همه رو دور هم جمع کنم یا نه. هرجا رو نگاه می‌کنم خصومته. تنها چیزی که برای اتحاد مردممون دارم همین شمشیره.
دین جارین: اگر چیزی هم درباره این شمشیر می‌دونم تو یادم دادی. راستش رو بخوای این شمشیر نه برای من نه گروهم مفهومی نداره. مقام و خون هم همین‌طور. برای من شرفه که مهم‌تره و وفاداری و شخصیت. شخصا به خاطر همین چیزهاست که بهت خدمت می‌کنم بانو کریز. هنوز شعری درباره‌‌ات نسرودن ولی تا اون روز برسه بهت خدمت می‌کنم.

۰ نظر ۱۸ بهمن ۰۲ ، ۱۸:۱۶
یاس گل
سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۲، ۰۹:۵۷ ق.ظ

تماشای بازی‌ها در خانه یا سینما؟

بعد از بازی زیبای ایران مقابل ژاپن، بعد از آن بازی پرغرور که ما را بالاخره مقابل سامورایی‌ها، پیروزِ میدان قرار داد و بعد از گذشت این همه سال، یک‌بار دیگر امیدِ صعود به فینال را در دلمان زنده کرد،دلم خواست بازی بعدی را در سالن سینما کنار مردم ببینم. دیروز در سینما تیکت برنامه‌های پخش زنده فوتبال ایران-قطر را نگاه کردم و دیدم سینمایی که در نظر داشتم چهار سالن را برای پخش زنده اختصاص داده است. به پدرم که گفتم گفت ترجیح می‌دهد بازی را در خانه ببیند. مادر گفت چون جمعه برای تماشای یکی از فیلم‌های جشنواره فجر به آنجا می‌رویم دیگر چهارشنبه این راه را نرویم و برگردیم. خودم هم با اینکه دلم به رفتن بود اما دیدم حوصله شلوغیِ همزمانِ جشنواره فجر و فوتبال و ترافیکِ مقابل سینما را ندارم. قطعا اسنپ هم در آن ساعت بسیار گران می‌شد. بنابراین از خیرش گذشتم. اما صبح یک‌بار دیگر خواستم ظرفیت سالن‌ها را بررسی کنم که دیدم تقریبا تمام بلیت‌ها فروش رفته است و در هر سالن فقط چند صندلی درست مقابل پرده نمایش باقی مانده است. البته می‌دانم که در کافه‌ها هم می‌توان فوتبال را زنده تماشا کرد اما به نظرم آن شور و هیجان دیدن فوتبال در سالن سینما را ندارد. پس نیمه‌نهایی را در خانه می‌بینم. به امید پیروزی ایران و صعود به فینال.

 

۱ نظر ۱۷ بهمن ۰۲ ، ۰۹:۵۷
یاس گل
شنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۲، ۰۲:۳۵ ب.ظ

تلاش‌های ادامه‌دار زینب پس از مهاجرت

درست همین دیشب بود که داشتم سرعت زندگی زینب را پس از مهاجرتش به استرالیا با سرعت زندگی خودم مقایسه می‌کردم. غبطه می‌خوردم به اینکه ارشدِ آنجا یک‌ساله و دکتری سه‌ساله است و او ضمن اینکه در طول این سه سال درس خوانده و پژوهش کرده و جایزه گرفته است، حقوق مناسبی هم دریافت می‌کند و زندگی مستقلی دارد. قطعا که به سختی‌های مهاجرت هم فکر می‌کردم اما روی هم رفته نتیجه نهایی و دستاوردهای او تا به اینجا عالی بود. عالی‌تر از دوستان دیگری که به نقاط دیگر دنیا مهاجرت کرده بودند.

امروز او پستی به اشتراک گذاشت که از خواندن نوشته‌ پای آن بغضم گرفت. در تصویر کتاب‌های قطور درسی‌اش را چیده بود. چهره‌اش کاملا خسته بود اما لبخند شیرینی به لب داشت و روی دیوارِ پشت سرش پر بود از کاغذهایی که رویشان نکته‌‌های درسی نوشته بود و دیوار را با نکته‌ها پر کرده بود. نوشته بود که امتحان سختی باید بدهد. نوشته بود برای استخدام شدنش پس از تحصیل باید مدرک دوره کارشناسی‌اش را (که مربوط به دوره تحصیلش در ایران بوده است) ارزیابی کنند و به همین منظور تمام دروس دوره کارشناسی را باید این‌بار با زبان انگلیسی امتحان دهد و نمره عالی کسب کند تا پذیرفته شود. حتی فکر کردن به چنین امتحانی هم هراس‌انگیز است.

او نوشته بود که هیچ‌وقت در زندگی‌اش از آن‌هایی نبود که راحت به چیزی برسند. همیشه به سختی به آرزوهایش رسید. او از همه خواسته بود تا دعایش کنند.

تلاش زینب برای رسیدن به آرزوهایش و جدیت او در امر تحصیل همیشه برایم تحسین‌برانگیز بوده است. درست مانند آخرین عکسی که از این روزهایش به اشتراک گذاشته بود.

۲ نظر ۱۴ بهمن ۰۲ ، ۱۴:۳۵
یاس گل
يكشنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۲، ۰۹:۳۸ ب.ظ

به قدر وسع

 

در مینی سریالِ آسوکا از مجموعۀ جنگ ستارگان، هنگامی که آسوکا و یارانش برای پیدا کردن سابین راهی به جز اطمینان کردن به نهنگ‌های فضایی ندارند، هویانگ از آسوکا می‌پرسد: مطمئنی اون‌ها می‌دونن سابین رو کجا بردن؟ آسوکا می‌گوید: نمی‌دونم. هویانگ از پاسخ آسوکا جا می‌خورد و می‌گوید: چی؟ و آسوکا ادامه می‌دهد: گفتم نمی‌دونم. ببینیم به کجا می‌رسه.

هویانگ با نگرانی می‌گوید: ممکنه به هرجایی برسه! اما آسوکا می‌گوید: می‌دونم. ولی بهتر از یه جا نشستنه.

با پاسخ آسوکا یاد  همان بیتی می‌افتم که از دوره کارشناسی در ذهنم ثبت شده است. بیتی از سعدی که من آن را برای اولین بار از استاد درس اصول مهندسی شنیده بودم:

 

به راهِ بادیه رفتن بِه از نشستنِ باطل

وگر مراد نیابم به قدرِ وُسع بکوشم

۰ نظر ۰۸ بهمن ۰۲ ، ۲۱:۳۸
یاس گل