مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۷ مطلب در دی ۱۴۰۳ ثبت شده است

يكشنبه, ۳۰ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۴۹ ب.ظ

پالایندگی عشق

همیشه تصور من از مهرورزیدن و دوست داشتن این بوده است که آدم‌ها وقتی عاشق می‌شوند، زیباتر می‌شوند.

بله. من همیشه درباره عشق این‌طور اندیشیده‌ام.

اما امروز دو سه بار که نگاهم به خودم در آینه افتاد اثری از زیبایی ندیدم. آن وقت سوالی تازه برایم ایجاد شد. عشق، ظاهر آدم ها را زیباتر می‌کند یا روح آنان را؟

احتمالا روح آنان را. وگرنه انسان عاشقِ پریشان‌حال که از خواب و خوراک افتاده است، با آن رنگ‌ پریده و رخِ همچون زعفران، با آن قامت خمیده از به دوش کشیدن بار سنگین عاشقی کی و کجا زیباتر می‌شود؟

حالا سوالی دیگر. معشوق زیباروی بلندمرتبه حق دارد که چنین عاشقی را نبیند و نخواهد. مگر نه؟

مگر آنکه معشوق به جای آنکه به تماشای جسم و کالبد خاکی و فانی عاشق بنشیند، روح عظیم و پاک و طاهر او را نظاره‌گر باشد.

کجاست چنین معشوقی؟

 

+ تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم * تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

۳ نظر ۳۰ دی ۰۳ ، ۲۱:۴۹
یاس گل
پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۴۰۳، ۰۷:۱۱ ب.ظ

کی به خانه برمی‌گردم؟

ساعت سه، قلبش از حرکت بازمی‌ایستد. می‌دوند بالای سرش و احیایش می‌کنند. دوباره برمی‌گردد. اما دنده‌اش می‌شکند.

مادر و خاله شتابان به طرف بیمارستان راه افتادند. وقتی رسیدند مادربزرگ _که نمی‌داند دو روز یک‌بار آن هم فقط یک ساعت اجازه ملاقات می‌دهند- به آن‌ها می‌گوید: کجا بودید؟ پس کی به خانه برمی‌گردیم؟ اصلا من به خانه برمی‌گردم؟ و از چشم‌هایش اشک می‌ریزد.

مادر از پشت تلفن اشک می‌ریخت و این‌ها را تعریف می‌کرد و من از این سوی تلفن گریه می‌کردم. دیدم دیگر نمی‌توانم و گوشی را دست خواهرم دادم. پدرم مرا کنار خودش نشاند و من گریستم.

۶ نظر ۲۷ دی ۰۳ ، ۱۹:۱۱
یاس گل
يكشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۳، ۱۲:۰۶ ب.ظ

تا روز عید

دیشب قبل از خواب با خیالِ مادربزرگم حرف زدم. گفتم شاید روحِ او از دور صدای مرا بشنود. مهر مرا دریافت کند. بعد هم به او شب به خیر گفتم و خوابیدم.

خواب دانا را دیدم. خواب دیدم زنگ زده‌ است و می‌گوید: دوستت دارم. خیلی دوستت دارم گوگولی‌مگولی.

بیدار شدم و حوالی ظهر خاله زنگ زد. گفت از آی‌سی‌یو زنگ زده‌اند و گفته‌اند: حال گل مینا خوب نیست. کلیه‌اش جواب نمی‌دهد. ریه‌اش دوباره آب آورده اما در این شرایط دیگر نمی‌توان کاری کرد. قلبش هم دارد نامنظم می‌زند.

مادر اشک ریخت. بغض دوباره به جان گلویم افتاد و چشم‌هایم قرمز شد. چقدر در این یک ماه و نیم بغض کردم و گلویم درد گرفت. خواستیم راه بیفتیم برویم بیمارستان اما خاله گفت اصلا اجازه ملاقات نمی‌دهند. می‌گویند اینجا بیماران دیگری هم هستند که شرایطشان خیلی نامساعد است و چه بسا با خودتان ویروسی چیزی بیاورید.

پریروزها کنار تخت مادربزرگ نشسته بودم و گل مینا برایم خوابش را تعریف می‌کرد. می‌گفت خواب دیده جایی رفته. نگهبانی آنجا نشسته بوده. مادربزرگ از کنار نگهبان عبور می‌کند. سیدی را می‌بیند که گردن‌آویز الله انداخته بوده.

بعد بی‌آنکه از روزهای تقویمی چیزی بداند گفت: عید است. گفتم: بله! سه‌شنبه عید است. تولد امام علی‌ست.

وقتی می‌خواستم از پیشش برگردم گفت: عیدت مبارک. گفتم: حالا عید هم دوباره پیشت هستیم. (منظورم این بود که حالا تا عید مانده. ما که همدیگر را باز هم می‌بینیم.)

ولی از همان روز به بعد او دوباره در بیمارستان بستری شد. و من می‌ترسم. می‌ترسم تا روز عید ساداتم را نبینم.

۱ نظر ۲۳ دی ۰۳ ، ۱۲:۰۶
یاس گل
شنبه, ۱۵ دی ۱۴۰۳، ۱۰:۵۱ ق.ظ

این روزها

دیشب مادربزرگ را در خواب سرپا دیدم. راه می‌رفت، می‌نشست، حتی وزن اضافه کرده بود. البته هنوز یک ناراحتی داشت. ناراحتی‌اش این بود که برای کارهای شخصی‌اش محتاج دیگران است. خوشحال بودم که مادربزرگ راه می‌رفت، اما حیف که این‌ها همه در خواب بود. در بیداری، او یک هفته است که دوباره در بیمارستان بستری شده. دکترها در تعجب هستند که او چرا نمی‌خواهد حرکت کند. چرا جوری رفتار می‌کند که انگار دست و پایش لمس شده است. یک بار گفت: من زندگی‌ام را باختم. اما من فکر می‌کنم مادربزرگ خودش را باخته است، نه زندگی را.

این روزها که مدرسه تعطیل است و بچه‌ها امتحاناتشان را می‌دهند من هم یک مقاله دیگر آماده کردم و با استادم به یک همایش فرستادیم.

دو سه روزی هم می‌شود که نشسته‌ام و برای خودم شال می‌بافم. یک شال‌گردن کرم‌قهوه‌ای. گاهی که دلم می‌گیرد همزمان با بافتن شال، میرزا کوچک خان را گوش می‌کنم. قصه‌های برادران گریم را می‌خوانم. اگر حوصله‌اش را داشته باشم، سرزمین شعر و دستان و تار و ترنج را می‌بینم. و امیدوارم بتوانم مطالعه تاریخ ادبیات کودکان ایران را هم از یک جایی شروع کنم.

 

+میرزا کوچک خان

۱ نظر ۱۵ دی ۰۳ ، ۱۰:۵۱
یاس گل
يكشنبه, ۹ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۳۸ ب.ظ

ادبیات کودک و نوجوان، ادبیاتی برای همه

هوای تهران بالاخره پاک شد و من راهی کتابخانه شدم تا دکتر جکیل و آقای هاید را امانت بگیرم. اما به جای آن، مومو را به خانه آوردم‌.

با رسیدن به صفحه ۱۸۷ کتاب به این فکر می‌کنم که اگر سر و کارم به ادبیات کودک و نوجوان نیفتاده بود واقعا چقدر احتمال داشت تا از چنین سعادتی برخوردار باشم که کتاب‌های ارزشمندی نظیر همین کتاب را بخوانم؟ از کجا معلوم من هم گرفتار همان تفکری می‌شدم که می‌گوید ادبیات کودک برای کودک است و ادبیات نوجوان برای نوجوان. آن‌وقت چه کتاب‌هایی از کفم می‌رفت بی‌آنکه متوجهش شده باشم.

دلم می‌خواست نسخه دیگری از خودم کنارم نشسته بود و همزمان با من همین کتاب را می‌خواند تا با پشت سر گذاشتن هر فصل به هم خیره می‌شدیم و می‌گفتیم ما چقدر از خواندن این کتاب مسروریم. یا چقدر دلمان می‌خواست استاد زمان ما را هم شبیه مومو در آغوش می‌گرفت تا برای لحظه‌ای به ارزش و شکوه زمان پی ببریم.

۵ نظر ۰۹ دی ۰۳ ، ۲۱:۳۸
یاس گل
جمعه, ۷ دی ۱۴۰۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ

درختان سخنگو

دیشب داشتم خواب‌های جالبی می‌دیدم. خواب‌هایی که بسیاری از قسمت‌های آن متاسفانه در خاطرم نمانده است.

اول، سر میزی نشسته بودیم. آدم‌های مهمی سر آن میز بودند. اما یادم نیست موضوع صحبت‌مان چه بود. بعد یکی از دخترهای همان جمع -که نمی‌دانم من بودم یا دیگری- وارد شرکتی شد. البته شرکت که چه بگویم، برای خودش سرزمینی خیال‌انگیز بود و آن دختر مالک آنجا بود. آنجا درخت‌های عجیبی داشت که به گمانم اسمشان درخت‌های ظهوریان بود. شاید هم این نام متعلق به شرکت یا مالک آن بود. این درختان سخنگو رهگذران را به دام خود می‌انداختند. همین که نزدیکشان می‌شدی با شاخه‌های چسبناکشان تو را همچون عنکبوتی در تارهای خود می‌گرفتند و اسیر می‌کردند.

یادم هست در خواب تلاش می‌کردم اسامی آدم‌ها و سرزمین‌ها را خوب به خاطر بسپارم تا وقتی بیدار شدم یک‌جا یادداشتشان کنم. اما از میان آن همه، فقط همین چند قلم یادم مانده است و احساس خوشایندِ تماشای آن خواب.

باقی چیزها را همان‌جا درون رویایم جا گذاشتم و دست‌خالی برگشتم.

۴ نظر ۰۷ دی ۰۳ ، ۱۵:۱۱
یاس گل
شنبه, ۱ دی ۱۴۰۳، ۰۷:۰۶ ب.ظ

روزهای تاریک، روزهای روشن

از روزی که مادربزرگ به خانه برگشته است، چهار نیروی کمکی آمده‌اند و رفته‌اند. فیزیوتراپ یک روز در میان می‌آید و مادربزرگ انگار تصمیم خودش را گرفته که از جا بلند نشود. غذا نمی‌خورد و وقتی هم که غذاهای محبوبش را آماده می‌کنند به زور دو سه قاشق می‌خورد. آن هم نه با میل و رغبت، که با کراهت. وقتی می‌خواهیم روی تخت بنشانیمش بدنش را سفت می‌کند و اصرار دارد که رهایش کنیم. شب‌ها خوب نمی‌خوابد و دیگران را صدا می‌کند. شکمش تندتند کار می‌کند و دکتر می‌گوید باید آنتی‌بیوتیکش را عوض کنیم.

همین دیروز پریروز بود که به من گفت: اگر دوستم داری دعا کن زودتر بمیرم. گفتم: چنین دعایی نمی‌کنم. دعا می‌کنم زودتر حالتان خوب شود و از جا بلند شوید. گفت: دارم زجر می‌کشم. امیدوارم تا عید بمیرم.

حال مادر و خاله‌ اصلا خوب نیست. نه به لحاظ جسمی و نه روحی.

هرکس زنگ می‌زند می‌گوید که این روزها به یاد ما و دعاگوی ماست و تاکید می‌کند آن‌قدری به خودتان فشار نیاورید که خودتان هم دچار بیماری شوید. اما راستش گمان می‌کنم همین حالایش هم این اتفاق افتاده است. از زانودرد شدید مادر و حال نابسامان خاله می‌شود این مطلب را به وضوح فهمید. من خودم هروقت از آنجا به خانه برمی‌گردم یا دستم درد می‌کند یا کمرم.

دوست مادرم چند وقت پیش تلفنی با من صحبت می‌کرد و از تجربه هفت‌ساله‌ی نگه‌داری از مادرش می‌گفت. از اینکه چگونه آن‌روزها به خود روحیه می‌داده است و چگونه هر روز معجزه خداوند را می‌دیده است. خیلی دلم می‌خواست که ما هم این شکلی به این روزهایمان نگاه می‌کردیم. اما وقتی مادر و خاله را می‌بینم متوجه می‌شوم که تفاوت‌های شخصیتی آدم‌ها و ظرفیت‌هایشان چگونه می‌تواند تجربه هر یک را از قرار‌گرفتن در موقعیت‌های مشابه تغییر دهد.

کاش روزهای آینده برایمان روشن‌تر باشد. شاید هم این روزها به اندازه خود روشن است و ما قادر به درک روشنایی آن نیستیم. ما نابیناییم و خود را اسیر تاریکی فرض کرده‌ایم. نمی‌دانم.

۳ نظر ۰۱ دی ۰۳ ، ۱۹:۰۶
یاس گل