مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۳:۳۷ ب.ظ

سیاه مشق

« أَلَیسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ ... » سوره زمر – آیه 36

باید مدام مرور کنم عاشقانه هایت را.

هی نقطه بگذارم در انتهای خط و باز بیایم سر خط،

و سرمشق های نصفه نیمه ی ایمانم را از نو آغاز کنم.

هی کاغذ سیاه کنم.

بنویسم ...

بنویسم ...

بنویسم ...

آنقدر از تو بنویسم تا این خلأ درونی،از واژه واژه های تو پر شود،از نام تو لبریز...

باید در این عاشقانه ی ناتمام به رسم لیلی،مجنون کنی مرا!

تا از خاطر نبرم هرگز،

که تنها "تو"،

کفایت میکنی مرا و تمام ........... .

...

کوتاه میکنم کلام؛

باید لیلی شوی مرا ...

مجنون شوم تو را ...



براده های یک ذهن:

خانه ی نو مبارک!

داخل پرانتز:شاید اگر کمک های بی منت جناب شیرازی نبود در حال حاضر خانه ای با رنگ و بوی خانه ی قبلی نمی داشتم.

خدایا!شکرت...خیلی زیاد

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۰۷
یاسمن مجیدی

shia muslims

توبه

خدا

نظرات  (۲۰)

سلام یاسمن بانو
من هم کوچ کردم به بلاگ
وب جدید مبارک :)
پاسخ:
همچنین عزیزم.وبت رو لینک کردم
سلام یاسمن
اگه میخای بری کنیسه ای تو تهران کنیسه یوسف آباد هست و یک کنیسه هم تو شهرک غربه
راستی من خیلی وقته سایت من یک یهودی ام رو میشناسم کامنتتو اونجا دیدم
پاسخ:
سلاااام.وای خدا چقدر خوشحالم کردی.خب اجازه ورود میدن به من؟
یه کنیسه هم هست به اسم عزرا یعقوب توخیابون مصطفی خمینی
کنیسه یوسف آباد هم تو خیابون سیدجمال الدین اسدآبادیه
به نظرم اگه میخای بری همین کنیسه یوسف آباد خوبه داخلش هم معماری قشنگی داره
پاسخ:
من تحقیقم رو باید دو هفته دیگه ارائه بدم...خدا کنه جور شه بتونم برم.
سلاااام.خودم بجات آدرسشو میذارم:)خداروشکر..چقدرررر خوشحال شدم ...هرچی که خیره ...با افتخااار لینک شدی بانوجان.
پاسخ:
سلام عزیز.لطف داری.بلاگفا اجازه نمیده بهت ثبتم کنی.چون بلاگ دارم
خواستیم لینکتان کنیم.سر ناسازگاری دارد و نشان نمیدهد:(
حالمان گرفته شد:(
میگم یه برنامه ای برای ایام فاطمیه بذاریم..یه کتابی بخونیم  یه کاری انجام بدیم...به نظرت چه کار کنیم؟
پاسخ:
آره.من منتظرم  برای عید کتاب″خانواده″ رو بخونم. بیانات مقام معظم رهبری درباره مقام زن در خانواده و ... است.تازه میشه تو مسابقه ش هم شرکت کرد.هم فاله هم تماشا
سلاااااام یاسمن جونم.
 خداااروشکر :-)
 شیرینیش؟
 وای هر وقت میخواستم بهت پیام بدم تو وبت کلی میرفت رو اعصابم بلاگفا! 
 ان شاءالله سر فرصت میام آبجی گلی ...
پاسخ:
سلام.
هه...الان که خودم اومدم بلاگ میفهمم چی میکشی موقع نظر گذاشتن واسه دوستای بلاگفایی
راستی آدرس وبت را ویرایش کردم :-)
به به
چه خونه ی قشنگی! مبارکه. توفیق اجباری شدا یه جورایی!

پاسخ:
سلام راضیه جان.دقیقا... :)
۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۲۳ محم مهدی (خط خطی های یک افغانستانی . . .)
سلام
خانه جدید رو بهت تبریک میگم
مطبت هم خیلی زیبا بود
آرزوی موفقیت
سلام یاسمن گلی .
 منم اوایل که وبلاگ نویس شدم همه را مثل خودمون صاف و ساده میدیدم ولی تجربه اثبات کرد بعضی ها خورده شیشه دارن ! و سرشار از تناقض!
 کاملا باهات موافق ام ...
 لنزور را با محیطش متاسفانه آشنایی ندارم !

دقیقا ! اصلا مگه آلبوم خونوادگیه فضای مجازی!؟
 اون که صد البته :))
پاسخ:
سلام زهرا جان.کاملا موافقم.منم تازه آشنا شدم.اول به خاطر ایرانی بودنش عضو شدم بعد دیدم یه سری همش ضد وهابیت مینویسن.کاشف به عمل اومدم و فهمیدم وهابی ها هم هستن تو لنزور برا همین یه عده ضدشون مینویسن.
سلام علیکم!
چقد دیر رسیدم:( وب جدید مبارکه...
ان شاءالله پستای عالیت همینطور ادامه پیدا کنه آجی جونممممم:)
من برم لینک وبو ویرایش کنم آدرس جدیده رو بدارم..
چقد خوشمله این وب ..عجقم :D
پاسخ:
سلام سارا بانو.خوش آمدی.
البته موفق به لینک کردن من نخواهی‌ شد‌.بلاگفا اجازه نمیده بلاگ رو لینک کنی.
ممنون از حسن نظرت عزیز
واقعا!
 میشه آدرسشو بزاری!؟
 .....
 سارا جان یه ماه میشه میخوام جوابتو بدم ولی باور کن بلاگفا میگه ثبت تبلیغات ممنوع موقع ارسال نظر!
 آبجی اون یکی وبت را دریاب !
پاسخ:
سلام جانم.چی واقعا؟ماجرای لنزور؟
من خودم از بچه های لنزوری شنیدم.جرأت نکردم هنوز دنبال صفحه هاشون بگردم ببینم راسته یا نه...حالا اگر شد چک میکنم.فقط آدرسش رو کجا بهت بدم؟
دل داده ام یاسمن جان!
 اره ماجرای لنزور را میگم :-)
پاسخ:
من امروز یه گشت و گذاری کردم.نتونستم پیدا کنم صفحات رو.فقط دیدم سر یه سری پست ها که علیه صادق شیرازی نوشته میشه و وهابیت،بین اعضا تنش ایجاد میشه.حالا نمیدونم معنیش اینه که طرفدار وهابیت هستن یا نه همینطوری الکی مثلا نظر شخصی شون رو میگن!اگر خواستی برو سایت لنزور بعد در بخش جستجو سرچ کن "صادق شیرازی" و "وهابیت" صفحات مرتبطش میاد.
سلام
شیطونه میگه منم پا شم بیام بلااااااگ :((( :|
میگم فردا شهید گمنام میارن اینجا برا وداع..
دعا کنید قسمتم بشه برم، قول میدم دعا کنم .. فقط ب ر م :(
پاسخ:
سلام سارا جان
آره بیا.جمعمون جمع میشه
یعنی بری منو دعا نکنی ها...!!!دیگه خود دانی...
سلاااام . جدا؟
 وای خیلی خوشحالم عزیزم.
 خداروشکرشکر :-)
پاسخ:
سلام.بله...منم خیلی :)
سلام
ممنون که گفتی عزیزم
من تازه همین الان کامنت زهرا جونو اینجا دیدم که به من گفتن..
ای بابا :(
مرسی یاسمن جون :-*
پاسخ:
سلام جانم.خواهش میکنم :)
۱۵ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۴۳ رفتگر سیار محله شما


آزاد آزادم ببین



چون عشق درگیر من است



دیگر گذشت آن دوره که



تقدیر زنجیر من است



شاید نمی دانی، ولی ، از خود خلاصم کرده ای



آیینه ی خالی فقط ، امروز تصویر من است



از عشق تو بر باد رفت ، آن آبروی مختصر



من روح بارانم ، ببین ، چون عشق تقدیر من است !

یا علی


۱۵ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۴۶ رفتگر سیار محله شما

وقتی برای نان کار می کنم
رویاها ازمن می گریزند
وقتی با رویاهایم تنها می مانم
غم نان نمی گریزد
و من فکر می کنم رویاهایم حیات خلوتی می خواهند
و مکانی که از آزادی کمتر نباشد

۱۶ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۲۳ رفتگر سیار محله شما
 باران می بارید...

                                                کودک نگاهی به سوراخ چکمه اش انداخت!

                                                                     لبخندی زد

                                          سرش را رو به آسمان کرد وگفت: " خدایا گریه نکن "

                                                               امشب می دوزمش...!

۱۶ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۵۰ رفتگر سیار محله شما

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار

کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم

کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید

ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا

بر من گریست زار که فصل شتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست

هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید

بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال

این آرزوست گر نگری، آن یکی امید

بر بست هر پرنده در آشیان خویش

بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید

نور از کجا به روزن بیچارگان فتد

چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید

از رنج پاره دوختن و زحمت رفو

خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید

یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند

زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید

دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی

لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید

من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من

بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید

ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش

هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید

پرویزنست سقف من، از بس شکستگی

در برف و گل چگونه تواند کس آرمید

هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت

بر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید

در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای

بر پای من بهر قدمی خارها خلید

سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام

سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید

دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت

اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید

پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند

بیهوده‌اش مکوب که سرد است این حدید

اقتباس از پروین خدا بیامرز    یا علی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">