مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۸ دی ۱۴۰۲، ۰۷:۰۵ ب.ظ

چیرگی

دیشب پریشب‌ بود که حوالی ساعت ده مادرم نگاهم کرد و گفت من غصه می‌خورم می‌بینم رنگ به رویت نمانده است. خودم هم از دیدن حال و روزم کیفی نمی‌کردم. کدام آدم عاقلی خوشش می‌آید از اینکه نفهمد چطور روزش را شب می‌کند؟

آمده‌ام تا اعتراف بزرگی بکنم. آمده‌ام تا حرف‌های شعاری‌ام را کنار بزنم و بگویم: نه! چیزی هست که حالا می‌فهمم از تحصیل در رشته موردعلاقه آدم خیلی مهم‌تر است و آن اینکه تو بلد باشی و یاد بگیری چطور در موقعیت‌های سخت و دشوار زندگی، خودت را، استرست را، زندگی‌ات را مدیریت کنی. بله این مهم‌ترین درسی است که این روزها با دیدن حال و روز خودم دارم می‌آموزم.

و تا زمانی که نیاموزم چگونه بر اضطراب خود چیره شوم وارد مقطع بعدی تحصیلی‌ام نخواهم شد.

۰۸ دی ۰۲ ، ۱۹:۰۵
یاس گل
چهارشنبه, ۶ دی ۱۴۰۲، ۰۲:۴۵ ب.ظ

ز رحمت گشاید در دیگری

دوست خواهرم دو بار تماس گرفته بود. تلفنم را روی حالت بی‌صدا گذاشته بودم و متوجه نشده بودم. تماس گرفتم و فهمیدم برایش کاری پیش آمده و نمی‌تواند تا شنبه شماره‌گذاری و فهرست‌نویسی را انجام دهد. بعد توضیحاتی داد و گفت برایم فیلم آموزشی می‌فرستد تا خودم این کار را انجام دهم. اولش کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته بودم و فکر می‌کردم اوضاع از این بهتر نمی‌شود! بعد نشستم و سعی کردم چیزهایی که در نت دیدم و از او شنیدم به کار بگیرم.

نتیجه اینکه بالاخره توانستم تیترها و فصل‌ها و زیرمجموعه‌هایشان را فهرست‌بندی خودکار کنم. البته به هم ریختگی داشت و مرتب کردنش زمان می‌برد. حتی نواقصی هم دارد. اما هر چه باشد از هیچی بهتر است.

بد هم نشد. (در ادامه پست قبلی)حالا دیگر نیاز نیست در فایل جدید، دوباره اصلاحات را کپی کنم. همه چیز روی فایل خودم پیاده می‌شود. الهی شکر.

۲ نظر ۰۶ دی ۰۲ ، ۱۴:۴۵
یاس گل
چهارشنبه, ۶ دی ۱۴۰۲، ۱۱:۰۳ ق.ظ

روزهای پرفشار

هر چه تلاش کردم نشد که شماره‌گذاری صفحات را مطابق دستورالعمل دانشگاهمان در بیاورم. با خودم گفتم اول مطالب را کامل می‌کنم و در آخر زحمت شماره‌گذاری و فهرست‌بندی را به دوست خواهرم می‌سپارم.

دیشب دوست خواهرم گفت هفته دیگر ممکن است فرصت نکند این کار را انجام دهد و در نتیجه مجبور شدم فایل را همان دیشب برایش بفرستم تا شنبه تحویلم دهد. قطعا نمی‌توانم برای برطرف کردن کم و کاستی‌های مطالبم تا شنبه صبر کنم. این شد که نشستم و در همان فایلِ خودم مطالب جدیدم را وارد کردم، هر چند که می‌دانم وقتی فایلِ شماره‌گذاری شده و فهرست‌بندی شده به دستم برسد تمام این مطالب را باید یک بار دیگر آنجا وارد کنم. این است که روی یک کاغذ برای خودم می‌نویسم در فلان صفحه فلان قسمت باید کپی شود در آن یکی فایل. در آن یکی صفحه باید فلان چیز تغییر کند و ... .

به جز این موضوع برای چکیده انگلیسی پایان‌نامه‌ام هم برنامه‌های دیگری داشتم. می‌خواستم از یکی از دانشجویان دکتری ادبیات که در مقاله‌نویسی انگلیسی بسیار تسلط داشت کمک بگیرم اما حتی برای انجام این کار هم فرصت ندارم و فقط می‌توانم بعد از نوشتن چکیده آن را به یکی از دوستانم که خارج از کشور درس می‌خواند نشان دهم تا مطمئن شوم غلطی چیزی ندارد.

میانِ همه این ماجراها امروز خبردار شدم که سردبیرمان هم بیمار شده و در بیمارستان بستری است و امکان دارد نیاز به جراحی داشته باشد. تماس گرفته بودند که اگر نیاز به جراحی شد باقی کارها را من و باقی همکاران پیش ببریم و من که تا امروز از مجله مرخصی نصفه‌نیمه‌ای گرفته بودم تا به کارهایم برسم  نمی‌دانم چطور باید این همه کار را انجام دهم.

همین چند دقیقه پیش هم از دانشگاه تماس گرفتند و فهمیدم به جای ۷ روز دیگر باید ۳ روز دیگر فایل نهایی را به داوران برسانم.

هرچه از فشار بسیار زیاد این روزهایم بگویم، کم گفته‌ام...

۰ نظر ۰۶ دی ۰۲ ، ۱۱:۰۳
یاس گل
دوشنبه, ۴ دی ۱۴۰۲، ۱۲:۰۵ ب.ظ

جز تو

صبح می‌روم دانشگاه و عصر با خستگی و سردرد به خانه برمی‌گردم. می‌نشینم دستی به سر و روی پایان‌نامه می‌کشم و برای استاد ارسالش می‌کنم. استاد که تایید می‌کنند می‌روم سراغ همانندجویی. تا یازده و نیم شب خبری از نتیجه نمی‌شود و می‌خوابم. صبح زود بیدار می‌شوم و می‌بینم نتیجه آمده. وارد گلستان می‌شوم و اطلاعات را وارد می‌کنم اما درخواست ثبت نمی‌شود و خطای بدهی می‌دهد. نمی‌فهمم منظورش از بدهی چیست. به آموزش زنگ می‌زنم. می‌گوید به نظر خطای خود سیستم است و باید به امور مالی اطلاع دهم تا برطرفش کنند. امور مالی بار سوم چهارم به تماسم جواب می‌دهند و می‌گویند نگاهی می‌کنند تا ببینند مشکل چیست. چشمم به ساعت است. باید تا قبل از جلسه امروز درخواست به گروه برسد. بالاخره مشکل سیستم برطرف می‌شود و درخواستم را ثبت می‌کنم و به آموزش اطلاع می‌دهم. سه ربعی می‌گذرد و خبری از تایید نمی‌شود. استاد راهنمایم پیام می‌دهند که هنوز درخواست به ایشان نرسیده است. دوباره به آموزش زنگ می‌زنم. می‌گویند کاری پیش آمده بوده و بلافاصله تایید می‌شود. به استادم خبر می‌دهم اما سر کلاس هستند و باید صبر کنم‌. دقایق کند می‌گذرند. خیلی کند. ظهر می‌شود و من فکر می‌کنم از دیروز تا همین لحظه را نفهمیده‌ام چطور سپری کرده‌ام. نمی‌دانم چه در انتظارم است و چه چیز به صلاحم است. اینکه درخواست همین امروز به جلسه گروه برسد و بعد با فشردگی بیشتری(بیشتری از روزهای گذشته) کار را تحویل دهم یا برود برای هفته بعد و با کمی صبر و آرامش بیشتر به تکمیل آن بپردازم.

به استاد زنگ می‌زنم. می‌روند که تاییدش کنند و امروز برود در جلسه گروه.

دل توی دلم نیست و می‌ترسم.

خدایا!

جز تو که را دارم؟

۲ نظر ۰۴ دی ۰۲ ، ۱۲:۰۵
یاس گل
يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۲، ۰۹:۴۳ ب.ظ

برو

واسه خستگی الان زوده، پاشو یه کاری کن
به امیدِ کی نشستی؟ خودتو یاری کن
پاشو از جات نگو مقصد به تو دوره، برو
پشت تو سایه ولی رو به تو نوره، برو

 

آروان رحیمی

۲۶ آذر ۰۲ ، ۲۱:۴۳
یاس گل
شنبه, ۲۵ آذر ۱۴۰۲، ۰۶:۱۳ ب.ظ

بی‌آرام

این طرف، میلاد در غبار رفته است، آن‌طرف منظره کوهستان.

سوار خطی‌ها شده‌ام و دارم به ونک نزدیک می‌شوم. چشمم به آموزشگاه موسیقی مجید اخشابی که می‌افتد یاد موضوعی می‌افتم که مایلم بعد از پایان‌نامه در موردش مقاله بنویسم.

به دانشگاه که می‌رسم پریسا زنگ می‌زند. یزد است. میان صحبت استاد را می‌بینم که از کلاس خارج می‌شوند و اشاره می‌کنند که دارند می‌روند دفترشان. مکالمه‌ام که تمام می‌شود می‌روم بالا تا از ایشان راهنمایی دریافت کنم و بیاموزم و به ادامه رفع اشکال بپردازیم. یک ساعت و اندی بعد، خداحافظی می‌کنیم و من می‌روم سوی سلف و می‌بینم که استاد ناهار نخورده می‌روند برای نماز.

در سلف هم‌کلاسی‌های افغانستانی‌ام را می‌بینم. غذا می‌خوریم و هر یک از موضوع پایان‌نامه خودمان حرف می‌زنیم و بعدش هم چند عکس می‌گیریم.

به خانه که برمی‌گردم همین‌طور که از دانشگاه می‌گویم همش راه می‌روم. مادرم می‌گوید چرا مضطربی؟ یک دقیقه بنشین.

یاد آن روز می‌افتم که در دفتر استاد راهنمایم بودم و ایستاده سوال می‌پرسیدم. وقتی استاد دیگرمان وارد دفتر شدند گفتند: حالا چرا ایستاده؟ بنشین. و استاد راهنمایم هم لبخند زدند و گفتند: همیشه همین‌شکلی است.

دل‌آشوبه دیروزم اما بیشتر به خاطر نوشیدن موکا بود. معده من کلا به قهوه نمی‌سازد. کاپوچینو، کارامل ماکیاتو، موکا... هربار که نوشیدمشان معده‌ام به هم ریخت.

قربان دمنوش‌های خودمان.

۲ نظر ۲۵ آذر ۰۲ ، ۱۸:۱۳
یاس گل
جمعه, ۲۴ آذر ۱۴۰۲، ۰۵:۵۴ ب.ظ

میلِ به سادگی

دختر می‌گوید: می‌توانم کتاب‌های انتشاراتمان را به شما معرفی کنم؟

قصد خرید ندارم. اما می‌گویم: بله. از داخل کوله‌اش کتاب‌ها را یکی‌یکی بیرون می‌آورد و درباره هر یک توضیحی می‌دهد. دلم نمی‌آید توی ذوقش بزنم. انگار بیش از اینکه بخواهم درباره کتاب‌هایشان بدانم دلم می‌خواهد به چهره‌ خودش نگاه کنم. به سادگی‌اش که این‌روزها کمتر به چشم می‌خورد و من تشنه تماشای آن هستم. به فرم بدنش که احتمالا مطلوب این جماعت تراشیده‌پسند نیست و من دلم می‌خواهد در چنین عصر و زمانه‌ای که همه دنبال عیب و ایراد آدم می‌گردند و به انسان احساس ناکافی بودن می‌دهند، یک دل سیر به همین آدم‌های ساده و معمولی خیره شوم.

خواهرم می‌رسد. دختر با لبخند به خواهرم می‌گوید: شما گفتید مایل به معرفی کتاب‌ها نیستید اما خواهرتان خواست معرفی‌شان کنم. خواهرم می‌گوید: این دختر که حسابی مشغول پایان‌نامه‌اش است، نمی‌دانم کجای این همه شلوغی وقت خالی می‌خواهد پیدا کند برای خواندن این کتاب‌ها!

معرفی کتاب‌ها تمام می‌شود. می‌گویم گزیده اشعار فروغ چند؟ می‌گوید ۸۰. از او تشکر می‌کنم و کتاب‌ها را پس می‌دهم. می‌گوید ممنون که حوصله کردید. و می‌رود‌. خواهرم می‌گوید: من قصد خرید نداشتم در نتیجه وقت و انرژی‌اش را بیهوده نگرفتم. می‌گویم: می‌دانم. اما دلم خواست برایم کتاب‌ها را معرفی کند. می‌گوید: حالا تا برگشتیم خانه ننشینی پای لپ‌تاپ. یک کم استراحت کن.

برمی‌گردیم خانه. نمی‌دانم این چه دل‌آشوبه‌ای است که به جانم افتاده. بی‌قرارم. لپ‌تاپ را باز می‌کنم و بی‌آنکه چیزی بنویسم دوباره می‌بندم.

چه حال عجیبی دارم این روزها.

۰ نظر ۲۴ آذر ۰۲ ، ۱۷:۵۴
یاس گل
چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۲، ۰۸:۳۸ ب.ظ

یلدای عزیز

امروز رفتم دانشکده ادبیات علامه و کتابی را که الهه برایم امانت گرفته بود پسش دادم. گپ و گفتمان را گذاشتیم برای زمانی دیگر. برای زمانی که هر دو دفاع کرده باشیم.

بعد رفتم اداره پست کوچکی در همان حوالی و هدیه تولد اسما را پست کردم‌. آنجا هم خلوت بود و انجام دادنش زمان زیادی نبرد.

به خانه برگشتم و روی پایان‌نامه کار کردم. بعد هم از استاد نوبت گرفتم.

حالا هم رادیو آوا روشن است و چشم به راه بارانم.

نزدیک یلدا که می‌شود، شور و شوق رسیدن به نوروز را دارم. برایم همان‌قدر شیرین است، همان‌اندازه بزرگ.

اگر آمدن بهار و سرسبزی دوباره زمین برای مردم نویدبخش است، سر زدن دوباره خورشید از پس شبی تاریک و طولانی نیز به همان اندازه دلگرم‌کننده است.

بله. یلدا را بسیار دوست می‌دارم.

۱ نظر ۲۲ آذر ۰۲ ، ۲۰:۳۸
یاس گل
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۲، ۱۱:۰۱ ق.ظ

انگار هنوز شب بود

پس از گذر از آن شب پر فکر و خیال، صبحی فکر کردم چه کار باید کرد. روحم از دوباره نشستن پای برطرف کردن نواقص کار، خسته بود. انگار هنوز شب بود. انگار هنوز ترافیک بود و من دل نگران از ادامه راه.

دیدم از طرف سردبیر پیامی دارم. کنداکتور مجله را فرستاده بود. با خودم گفتم این پایان‌نامه که قصد به پایان رسیدن ندارد و من را در حالت اندروا نگه داشته است. لااقل کار مفید دیگری انجام بدهم. نشستم و کنداکتور قبلی را بر اساس تغییرات جدید اصلاح کردم. بعد یکی از خبرهای صفحه خودم را نوشتم و از سوژه خواستم چند عکس برایم بفرستد تا کنار خبر بیاوریم.

تا دیروز صحبت از کارهای مجله فقط فشار روحی‌ام را بیشتر می‌کرد. اما حالا فکر می‌کنم برای کم کردن فشار پایان‌نامه بد نیست کمی سراغ مجله بروم.

شاید حالم بهتر شود.

۰ نظر ۲۱ آذر ۰۲ ، ۱۱:۰۱
یاس گل
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۲، ۰۸:۰۴ ق.ظ

سراب

سراب است، سراب.

هربار گمان می‌کنم دیگر به انتهای کار نزدیک شده‌ام. هربار گمان می‌کنم چیزی نمانده به خط پایان برسم. اما چند گام که جلوتر می‌روم می‌بینم آن روز دلپذیر دوباره از پیشِ دستانِ من دورتر شده است. دوباره بلند می‌شوم. می‌دوم. دوباره سراب. دوباره خیال خوش.

دیشب تقریبا ساعت ۷ بود که از دانشگاه خارج می‌شدم. توی تاریکی، با اندوه ترافیکِ بازگشت. با فکر اینکه کاش بار بعد وقت بهتری گیرم بیاید.

شب بی‌خواب شده بودم. فکر پشت فکر.

دم صبح دیگر کم آوردم.

به اعتراف افتادم و گفتم: خدایا! من خیلی خسته‌ام...

۰ نظر ۲۱ آذر ۰۲ ، ۰۸:۰۴
یاس گل