مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۳ ثبت شده است

شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۸:۵۵ ب.ظ

راوی همان نویسنده نیست

زمانی در محفلی، از شاعری جوان پرسیدند: آیا خودتان هم عاشق شده‌اید یا تجربه‌ای این‌چنین داشته‌اید که منجر به سرودن شعرهای عاشقانه‌تان شده باشد؟ شاعر با جدیت پاسخ داد: این‌ها برساخته خیال است.

چند وقت پیش هم در صفحه شاعر جوان دیگری دیدم که پرسیدند: آیا اشعار عاشقانه‌تان مخاطب خاصی دارد؟ و شاعر پاسخ داده بود: به جز دو شعر باقی فقط در خیال اتفاق افتاده‌اند.

هر دو شاعر، آقا بودند. و ما مردان دیگری را هم می‌شناسیم که همچون آنان، شعر عاشقانه می‌گویند و میان مردم طرفدارانی دارند. اما این موضوع برای شاعران زن چندان مسئله ساده‌ای نیست. تا مدت‌ها در مسیر شعر و شاعریِ زنان موانعی وجود داشت. به خصوص اگر متاهل می‌شدند. فرض کنید زن متاهلی شعر پرسوزی درباره شکست خود در یک رابطه عاطفی بنویسد. از رفتن بگوید. از نرسیدن. اینجا دیگر خیلی مهم است که درک همسر او از مقوله شعر و شاعری چیست و چگونه به قضیه نگاه می‌کند. آیا درک می‌کند که زنان شاعر هم می‌توانند همچون مردانِ شاعر با تخیل خود، دنیایی بیافرینند، شخصیت عاشق‌پیشه‌ای خلق کنند و از زبان آن شخصیت عاشق پیشه درباره عشق بگویند؟ یا اصلاً ممکن است تجربه‌ای را از زبان کسی شنیده و به این فکر افتاده باشند که آن ماجرا را در قالب یک شعر به ثبت برسانند.

البته تعداد زنان شاعر ما در دهه‌های اخیر افزایش پیدا کرده است و اتفاقاً در شعر این زنان هم عاشقانه‌های خوب و تاثیرگذار زیادی به چشم می‌خورد. و با توجه به نگاهی که به این مسئله وجود دارد، باید جسارت و شجاعت آن‌ها برای ورود به این حوزه را تحسین‌برانگیز دانست.

 

زمانی در کتاب ۲۸ اشتباه نویسندگان خواندم: «صادقانه نوشتن در واقع تن دادن به خطر است. اگر آماده نیستید خطر کنید، در حقیقت برای انتشار مطالبتان آمادگی ندارید. اگر محتاط هستید و می‌گویید مادرم هنوز زنده است و من نمی‌توانم درباره زندگی‌ام بنویسم، ممکن است هرگز نویسنده نشوید...نویسنده نه تنها باید تمام جانش را بلکه باید آدم‌های دیگر، تمام اسرار دوستان، دشمنان، همسایه‌ها و بستگانش را نیز افشا کند. البته این نوع خطر کردن کار دشواریست. افراد معمولاً خودشان را کاملاً افشا نمی‌کنند و آن‌قدر جزئیات واقعی زندگی خودشان را در آثار مکتوبشان عوض می‌کنند که خواننده شخصیت اصلی را جای آنها نگیرد.»

من هم هر گاه که از رک و راست‌نویسی واهمه داشته‌ام، دست به دامن سخن گفتنِ ادبی شده‌ام، از نمادها و صنایع بیانی استفاده کرده‌ام تا کمتر احساساتم و درونیاتم به نقد گرفته شود. تا کمتر قضاوت شوم یا نصیحت بشنوم. هرچه باشد واکنش مردم هنگام خواندن یک داستان یا شبه‌داستان متفاوت است با زمانی که گزارشی صریح و بی‌پرده از اتفاقات زندگی‌ات بخوانند و بشنوند.

اما به طور کلی در طول یکی دو سال گذشته به واسطه موضوع پایان‌نامه‌ام از نظریه‌پردازان روایت‌شناسی آموختم نباید راوی یک اثر را با نویسنده واقعی آن اشتباه گرفت. حالا دیگر تمایزی میان نویسنده یک متن و راوی آن قائلم. البته هنوز هم وقتی شعر یا داستان بسیار زیبای عاشقانه‌ای می‌خوانم، دلم می‌خواهد باور کنم در این زمانه قحطیِ عاشق‌پیشگی، شاعری یا نویسنده‌ای هست که عشقی اساطیری را تجربه کرده است و با همه مردم شهر فرق می‌کند، اما ناچارم به خود یادآور شوم که میان نگارنده و راوی فاصله‌ای است و یک شاعر یا نویسنده اگرچه متاثر از تجربیات زندگی شخصی خود و اطرافیان به خلق اثر می‌پردازد اما لزوما هرآنچه می‌گوید و می‌نویسد را تجربه نکرده است.

۴ نظر ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۰:۵۵
یاس گل
شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۲:۴۳ ب.ظ

رئیس کتابخانه

صبح است. در کتابخانه پای قفسه نقد ادبی ایستاده‌ام. یکی‌یکی کتاب‌ها را بیرون می‌آورم و فهرستشان را نگاه می‌کنم تا ببینم کدام یک برای فیش‌برداری مناسب است.

خانم کتابدار را قبلاً هم اینجا دیده‌ام، اما آقایی که پشت میز نشسته است نمی‌شناسم.

 کتابخانه به خاطر محدودیت فضای خود به افرادِ بدون کارت عضویت اجازه ورود به سالن مطالعه نمی‌دهد. اعضای کتابخانه هم باید حتماً هنگام ورود کارت خود را به کتابدار تحویل دهند و بعد وارد اتاق مطالعه شوند. بعضی‌ها این کار را نمی‌کنند. یا کارت عضویت ندارند یا کارت عضویتشان باطل شده. این است که امروز هم خانم کتابدار دختری را صدا می‌زند و می‌گوید بیاید کارتش را نشان بدهد. دختر می‌آید و کتابدار می‌گوید: با این پوشش شما نمی‌توانید وارد کتابخانه شوید. ضمن اینکه کارت عضویتتان باطل شده است. برمی‌گردم تا ببینم پوشش دختر چه شکلی است. یک لباس کوتاه سفید، بدون شال و روسری. دختر چیزی نمی‌گوید و از کتابخانه خارج می‌شود. چند دقیقه بعد مرد است که با صدای بلند دختر دیگری را صدا می‌زند. دختر می‌آید و به او تذکر حجاب می‌دهند. می‌گویند: قبلاً هم چندین بار به تو گفته‌ایم شالت را سرت کن. و بعد همچنان با صدای بلند و لحنی جدی به خانم کتابدار می‌گوید: به عنوان رئیس کتابخانه به شما می‌گویم اگر باز هم رعایت نکرد بار بعد کارت عضویتش را باطل کنید. برمی‌گردم و دختر را نگاه می‌کنم. این یکی شال دارد. آن را دور گردنش انداخته.

کتاب‌هایم را که انتخاب می‌کنم. خانم کتابدار رفته است. آقای رئیس کتابخانه اشاره می‌کند که بروم سمت ایشان تا کتاب‌ها را برایم ثبت کند. راستش دست و پایم را کمی گم می‌کنم. شاید کمی می‌ترسم. یکی از کتاب‌ها از دستم می‌افتد روی میز و مرد نچ می‌کند. کتاب‌ها را برایم ثبت می‌کند و وقتی می‌خواهد تاریخ بازگشت را مشخص کند سرش را تکان می‌دهد. نمی‌دانم چرا و به چه دلیل. همان‌طور که نمی‌دانم کلا کلافه است یا فقط امروزش را جالب شروع نکرده است.

برگشتنی می‌فهمم کارت بی‌آرتی‌ام را خانه جا گذاشته‌ام. آنجا یک دختر قدبلند چادری می‌بینم و می‌گویم: امکان دارد برای من کارت بزنید تا با شما حساب کنم؟ حرفم تمام نشده که برایم کارت می‌زند و می‌گوید لازم نیست. به سرعت دور می‌شود و من هم دنبالش می‌دوم. یک ده تومنی درمی‌آورم و می‌گویم: خانم بفرمایید. دستتان درد نکند. قبول نمی‌کند و می‌گوید صلوات بفرست. می‌گویم: خیر ببینید.

بی‌آرتی اول شلوغ است.

دومی هم.

سوار سومی می‌شوم.

۳ نظر ۲۹ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۴:۴۳
یاس گل
جمعه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۱:۰۲ ق.ظ

به شاعر-۴ (نامه پایانی)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۰۲
یاس گل
پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۰:۰۶ ق.ظ

کاش می‌شد دست در توشه‌هایشان کنم

-: «ایستگاه تربیت مدرس»

از قطار پیاده می­‌شوم. کوله­ را از دوشم برمی­‌دارم و روی نیمکت می‌نشینم. قرارمان همین‌جا و از همین ایستگاه است.

صبح جمعه است و متروها خلوتند. آن­‌سو، مسافری به یک موسیقی قدیمی گوش می‌دهد، با صدای بلند.

قطار اول می‌رسد و بی­‌من می­‌رود. با رفتن قطار و مسافران، ایستگاه در سکوت فرو می­‌رود. می­‌دانم که تا آمدنِ فاطمه و فریده نباید بروم، باید همین­‌جا منتظر بمانم اما باز هم حس یک جامانده را دارم. حس کسی که آمادۀ رفتن است اما در برابر چشم خود می­‌بیند که دیگران زودتر از او به مقصد می­‌رسند.

بیست و پنج دقیقۀ بعد فریده و فاطمه هم از راه می‌­رسند. از دور برایشان دست تکان می­‌دهم. به یکدیگر که می‌­رسیم فاطمه ساکِ توی دستشان را نشان می­‌دهد و می­‌گوید مشغول پخت وعده­ای برای ناهار امروزمان بوده‌­اند که آمدنشان طول کشیده. آن­ها با یک غذای افغانستانی به دیدنم آمده‌­اند. با هم سوار قطار می­‌شویم.

به مصلی که می­‌رسیم تصمیم می­‌گیریم تا چهره‌­هایمان شاداب و سرزنده­ است عکس­‌هایمان را بیندازیم و بعد وارد شبستان عمومی شویم. گوشی فاطمه را به پله­‌ها تکیه می­‌دهیم، دوربین را روی ثانیه­‌شمار می­‌گذاریم، خودمان دو متر عقب­‌تر می­رویم و رو به دوربین لبخند می­‌زنیم. ما لبخندهای بیست و یکم اردیبهشت­‌ماهمان را توی عکس­‌ها ذخیره می­‌کنیم برای روز و روزگاری دیگر، برای سال­‌هایی که دوشادوش هم نیستیم. کاش می‌­شد دست در توشه­‌هایشان کنم و کلمه هجرت را دور بیندازم.

فهرست کتاب­‌ها و ناشران را از کیفم درمی‌­آورم و حرکت خود را آغاز می­‌کنیم. همان­جا متوجه می­‌شوم بچه­‌ها خریدی ندارند و بیشتر به خاطر من آمده‌اند. پس اول می­رویم سراغ ناشرانی که از آن­ها قصد خرید کتاب­‌های درسی‌ام را دارم.

قیمت­ این دست کتاب­‌ها هرسال و با هر نوبت چاپ بالا و بالاتر می‌رود و دست ما از چیدنشان کوتاه‌تر می‌شود. دست‌های ما در طلب چیدنشان دراز می‌شود. هی روی پنجۀ پاهایمان می‌ایستیم تا بلکه نوک انگشتانمان به جلد آن‌ها برسد و فقط لمسشان کنیم. اما کم­‌کم مجبور می­‌شویم به جای مالکیت پیدا کردن بر آن­ها و تصاحبشان، به امانت گرفتنشان-از کتابخانه­‌ها-رضایت دهیم.

از خرید کتاب­‌های درسی منصرف می­‌شوم، چون می­‌دانم -و قبل از آمدن به نمایشگاه بررسی کرده‌­ام- که از کدام کتابفروشی­‌ها­ می­توان چاپ قدیم آن­ها را با قیمتی کمتر خریداری کرد. پس می­‌روم سراغ کتاب­‌های غیردرسی هرچند که برای دانشجویان ادبیات فارسی، شعر و داستان نیز به منزله درس است. به غرفه مهرا سر می‌­زنم تا بن تخفیف سی درصدی­‌ام را بگیرم. فریده و فاطمه هم به دعوتِ غرفه­‌دار بن­‌هایشان را می­‌گیرند.

راهرو 23، غرفه 558، نشر موسسه شاعران پارسی زبان. سال گذشته سه کتاب از همین نشر خریده بودم، مجموعه شعرهایی از شاعران معاصر هندوستان. این بار نگارخانه گنگا و نوای شرق را برمی­‌دارم و وقتی با تخفیف چهل هزار تومانی غرفه‌­داران مواجه می­‌شوم یک کتاب دیگر هم برمی­دارم: شیراز هند. از آنجا به شهرستان ادب می­رویم. از بن تخفیفم استفاده می­کنم و چهار کتاب شعر برمی‌­دارم. حس می­‌کنیم دیگر وقتش رسیده که گوشه‌­ای، سفره­‌ای بیندازیم و غذایمان را بخوریم.

این اولین‌بار است که می­‌خواهم یک غذای افغانستانی امتحان کنم: بولانی به همراه چتنی. جلوی صندوق‌­های اخذ رأی روی زمین می­نشینیم و مشغول خوردن می­‌شویم. بچه‌­ها توضیح می‌­دهند که لای برخی نان­‌ها سیب‌­زمینی است و برخی دیگر را با تره یا به قول خودشان با گندنا پر کرده‌­اند. از هردو طعمش خوشم می‌­آید و برخلاف آن­ها اغلب بدون چتنی می­‌خورمش.

بعد از صرف غذا دوباره به شبستان برمی­‌گردیم. یکی از دخترها بن تخفیفش را به من می‌بخشد و من از غرفه کانون کتابی پژوهشی برمی‌دارم. کیفم سنگین شده است و کتاب دیگری نمی‌­خواهم. نه اینکه نخواهم، فقط سعی می‌­کنم با گام‌­هایی تندتر از کنار غرفه­‌ها عبور کنم.

از شبستان بیرون می‌­زنیم و به بچه­‌ها می‌­گویم روزی دلم برای چنین روزی تنگ می­‌شود، وقتی دیگر اینجا نیستید. می­‌گویند می­‌رویم اما بالاخره برای سفر که برمی­‌گردیم. و با خنده ادامه می­‌دهند: با یورور برمی‌­گردیم.

پاهایم خسته است. ایستگاه شلوغ است. جای نشستن نیست. وارد قطار می­‌شویم و لاجرم همان­‌جا دم در می‌­ایستیم. ایستگاه هفت­‌تیر پیاده می­‌شوم تا خط را عوض کنم. فریده و فاطمه می­‌روند سوی دروازه دولت.

از توی قطار در میان جمعیت، برایم دست تکان می­‌دهند. قطار می­‌رود. نگاهم دنبالشان کشیده می­‌شود و از ادامه همراهی با آنان باز می­ماند. کاش می‌­توانستم دست در توشه‌­هایشان کنم و کلمه هجرت را دور بیندازم...

۴ نظر ۲۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۰:۰۶
یاس گل
چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۱:۰۷ ق.ظ

به شاعر-3

شاعر گرامی!

روز بخت من آن روز بود که برای خرید ِچند جلد کتابِ شعر به بهشت دوست‌داران کتاب رفته بودم.

آن روز نگاهم روی کتاب‌ها می‌لغزید و از عنوان‌ها می‌گذشت که ناگاه انگشت جادویی کتابفروشی در هوا چرخید و روی کتابی فرود آمد. نگاه من هم بال‌بال‌زنان به دنبال انگشت او بر همان کتاب نشست. نام شما بر جلد آن می‌درخشید.

کتاب را گشودم و از لابه‌لای غزل‌ها بلیتی طلایی دست من افتاد. بلیت را کف دستم پنهان کردم و از اولین خروجی به بیرون شتافتم تا پشت ستونی -دور از چشم آدم‌ها- بر آن نگاه بیندازم. رویش نوشته‌‌ بود: به مقصد ماه، و روبه‌روی نام راننده، اسم کوچک شما درج شده بود.

از همان روز و همان‌جا دانستم با غزل‌های شما می‌توان از جاده‌های پرستاره شب عبور کرد. با شما می‌توان به امواج پرحرارت خورشید رسید. با شما می‌توان نه در زمین که در آسمان‌ها سکونت کرد. در خواب‌ها، در رویاها، در سرزمین شعر.

فقط به من بگویید در کدامین ساعت، روی نیمکت‌ کدام ایستگاه باید به انتظار رسیدن اتوبوستان نشست.

اینجا روی بلیت کاغذی من چیزی ننوشته‌ است...

 

 

۲۶ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۱:۰۷
یاس گل
سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۰۰ ب.ظ

به شاعر-2

شاعر گرامی!

شعرهایتان کبوتری است در دستم که می‌ترسم پروازشان دهم.

از آن رو که مبادا در حبس و حصار کبوتربازان گرفتار شود.

یا در تیررس شکارچیان قرار گرفته، دست به تفنگشان کند و -خدای نکرده- به سوی کلماتتان شلیک کنند.

شعرهایتان پرنده‌ای است که خوش دارم تنها از دست‌های خودم دانه برچیند.

باید مرا ببخشید که این‌گونه به پرندگانِ نغمه‌خوانِ شما دل بسته‌ام‌.

 

 

۲۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۰۰
یاس گل
سه شنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۱۰:۴۱ ق.ظ

به شاعر-1

شاعر گرامی!

من تشنه نبودم که از چشمه‌سار غزل‌های شما آب نوشیدم! این چشمه‌سار زلال شما بود که هر رهگذری را به سوی خود فرامی‌خواند.

پس روزی شبیه سایر رهگذران بر تخته‌سنگی تکیه زدم، دست‌ها کاسه کردم و در آب فرو بردم تا بیتی از آن بیاشامم.

دست‌های من کوچک بود. بیت‌ها در آن می‌شکست و مصرع‌ها از آن فرو می‌ریخت. پس پیاله آوردم و غزل‌غزل از آب چشمه نوشیدم.

و از آن روز به بعد هرچه شعر و غزل در جام بلورین خود می‌ریزم، هنوز تشنه‌ام.

 

من تشنه نبودم!

چشمه‌سار شما زلال بود که مرا به جرعه‌نوشیِ از خود فرامی‌خواند.

 

 

۲۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۰:۴۱
یاس گل
شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۴:۱۳ ب.ظ

کاغذهای حرام‌شده

این روزها شعر که می‌خوانم زمان در من به عقب برمی‌گردد و دوباره به نوزده سالگی می‌رسم.

این معجزه‌ی فراق است. فراق است که دوباره در انسان اشتیاق می‌آفریند، شور می‌دمد و بی‌قرارش می‌کند. انسان در فراق عاشق‌تر است.

در وصال نوعی سکون و آرامش نهفته است. عاشقِ دورافتاده از معشوق چون دریایی خروشان است و دلداده‌ی به محبوب‌رسیده دریای آرام.

این‌ها را حالا می‌فهمم که دیگر دانشجوی ادبیات نیستم. من هم زمانی -پیش از قبولی ارشد ادبیات- همان دریای خروشان بودم. دو سالی لذت وصال را چشیدم و آرام گرفتم و حالا، حالا که چند ماه از روز دفاعم گذشته است دوباره به هجران مبتلا گشته‌ام. هجرانی که این بار به عمد و به قصد خوش دارم ادامه‌دار باشد، چرا که به سرخوشیِ این‌روزهایم دل‌بسته‌ام و این ناآرامی را دوست می‌دارم.

دیروز پای یکی از غرفه‌ها شنیدم پسری به دوستش می‌گفت: «شاعران فقط کاغذ حرام می‌کنند.»

من با کوله‌باری از کاغذهای حرام‌شده به خانه برگشتم.

 

۵ نظر ۲۲ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۶:۱۳
یاس گل
پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۷:۰۸ ب.ظ

در این عصر پر گفتگو

دختر در یکی از استوری‌هایش نوشته بود که میم گاه‌گاه برایش از شمس چیزی می‌فرستد و روزش را روشن می‌کند.
به میم فکر‌ کردم. همین که برای مخاطب، فقط در حد حرفی از حروف الفبا بود می‌شد از او تصور شیرینی داشت، می‌شد درباره‌اش خیال‌پردازی کرد و از او انسانی دیگر ساخت، شاید انسانی به جز آنکه بود.
به آن‌هایی اندیشیدم که همچون میم، در این عصر پر هیاهو و پر گفتگو، در این عصر فراوانیِ 《سلام، حالت چطور است؟ چه‌خبر؟》های همیشگی و مکرر، ترجیح می‌دهند گاهی هم با بیتی، آیه‌ای یادت کنند. با فرستادن یک قطعه موسیقی بی‌کلام، با بریده‌ای از یک کتاب، با ارسال یک نقاشی از هنرمندی معروف یا گمنام.
به انسان‌هایی اندیشیدم که خاموشی را می‌فهمند. حرف‌هایشان را، گفتگویشان را در چنین قالب‌هایی می‌گنجانند و همچون نامه‌ای کوتاه و مختصر ارسال می‌کنند به آن امید که گیرنده‌ی پیام، ناگفته‌هایشان را بخواند، بشنود و از همه مهم‌تر؛ دریابد.
چه انسان‌های نادره و کمیابی.

+ قطعه دومِ آلبومِ Jong-seong Park

۳ نظر ۲۰ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۹:۰۸
یاس گل
دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۴۰۳، ۰۵:۴۷ ب.ظ

در خیابان لبخند

پدر می‌گوید: خب حالا کدام سمت برویم؟ می‌گویم: لبخند.
آنجا که می‌رسیم از ماشین پیاده می‌شویم. آرام و قدم‌زنان از کنار ساختمان‌ها می‌گذریم و در مورد خانه‌ها با هم حرف می‌زنیم.

هوا ابری است و از لا‌به‌لای ساختمان‌ها برج میلاد را می‌بینم. کمی جلوتر به خانه‌ای چهار طبقه می‌رسیم که قبلا هم از کنارش گذشته‌ام اما در این هوای ابری فکر می‌کنم این خانه برایم جور دیگری آشناست‌. انگار آن را یا چیزی شبیه آن را در خیال دیده‌ام و تصورش کرده‌ام.

از آنجا سری به شهرکتاب می‌زنم. نه به قصد خرید. مدتی است دارم قیمت برخی کتاب‌ها و سال چاپشان را بررسی می‌کنم تا در فرصت مناسب انتخاب درستی داشته باشم. غزل‌های شمس را برمی‌دارم و می‌بینم اینجا هم مثل کتابفروشی قبلی، یک میلیون و ششصد هزار تومان است. آن را سر جایش می‌گذارم.

در راه بازگشت، چندباری سرم گیج می‌رود. سرگیجه‌های وضعیتی‌ام دوباره شروع شده. دقیقا بعد از تماشای فیلم مست عشق، به خاطر صدای بسیار بلند بلندگوهای سالن. باید چیزی در گوشم می‌گذاشتم و نگذاشتم. دکتر چند سال پیش گفته بود نباید به جاهای پر سر و صدا بروی. حالا سفارشِ محافظ گوش داده‌‌ام تا لااقل از دفعات بعد در سالن‌ها انقدر اذیت نشوم.

به خانه که برمی‌گردم قرص بتاهیستینم را می‌خورم و فکر می‌کم تا وقتی بهتر نشوم نمی‌توانم برای جراحی دندان عقلم هم اقدام کنم. سرم را که عقب می‌برم سرگیجه شروع می‌شود و نمی‌شود وسط جراحی هی وضعیت سر را تغییر داد. چاره نیست. باز هم صبر می‌کنم.

غزلیات سعدی را برمی‌دارم: به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم * ز من بریدی و با هیچکس نپیوستم...

آن بیرون دیگر دارد باران می‌بارد.

Sunrise on the Seine

۴ نظر ۱۷ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۷:۴۷
یاس گل