که همین دوستداشتن زیباست
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی، نه پیامی، نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
زانکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی
فروغ میخوانم. و رمانهای نوجوان را.
برگهها را تصحیح میکنم. سطح دشواری هر سوال را مشخص میکنم. دانشی، استدلالی یا کاربردی بودن آن را. و در آخر درصدی ارائه میدهم که چند نفر از دانشآموزان به هر سوال پاسخ دادهاند و چند نفر نه. این کارها را دیگردوستانِ معلمم در مدارس دیگر انجام نمیدهند. یعنی مدرسه از آنها چنین گزارشی نمیخواهد. اما مدرسه ما چرا. نرگس در سه مدرسه تدریس میکند. دیشب میگفت تو به اندازه کاری که من در سه مدرسه انجام میدهم داری برای مدرسهات کار میکنی. باید حقوق بیشتری بگیری.
انجام این کارها وقتگیر است. با این همه هنوز جوانم و اگرچه حقوقم فعلا چیز دندانگیری نیست اما از مسیری که در آن هستم لذت میبرم و تجربه میاندوزم.
پس از مدتها به خواندن نمایشنامه اسبها بازگشتهام. خواندن این کتاب از محمد رحمانیان را چند ماه پیش رها کرده بودم. چون بررسی آن بخشی از یک کار پژوهشی بود و بنا به دلایلی رهاشده ماند.
اما دیشب بالاخره سراغش رفتم. نثر آن را بسیار دوست دارم.
مادیان نوسال: فردای قیامت تو را کجا جویم و به چه نشان بشناسم؟
اسب قاسم: به نشان اسب تشنهای که هیچ عاشق نشد تا شب آخر که دانست عشق و مرگ دو سوارند که سَبَق از هم برند.
دلم برای دانشآموزانم تنگ شده.
دیشب یکی از بچهها پیام صوتی فرستاد و با صدایی که حس کردم سرماخورده است، گفت: نه فقط دل من که دل همه بچهها برای شما تنگ شده.
شاید بعضی از پیامهای صوتیشان را برای خودم دخیره کنم تا سالها بعد_ اگر عمری باشد_ باز هم به این صداهای دلگرمکننده گوش کنم و خاطرات خوش این سالها را مرور کنم.
آنها را دوست میدارم.
دوستشان دارم.
