مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
دوشنبه, ۵ آذر ۱۴۰۳، ۰۹:۵۰ ب.ظ

من این دختران را دوست دارم

یکی از دختران انجمن شکر می‌آید و می‌گوید: یک داستان جدید نوشته‌ام. می‌شود آن را به خانه ببرید و بخوانید؟ وقتی به خانه می‌آیم داستانش را می‌خوانم. چه ماجرای غم‌انگیز و زیبایی. برایش چند خطی می‌نویسم و پیشنهادی هم می‌دهم. و به این فکر می‌کنم که این بچه‌ها عجب نویسندگانی هستند!

 

یکی از دختران انجمن شنیده‌نشده‌ها در پایان کلاس می‌آید طرفم. همه رفته‌اند. او پشت میز ایستاده. نگاهش می‌کنم. حالتش مردد است. انگار می‌خواهد کاری کند یا چیزی بگوید اما تردید دارد. کم‌کم دستش را به قصد به آغوش کشیدن بالا می‌آورد و من هم بغلش می‌کنم. می‌گوید: خانم‌! من داستان‌نویسی را خیلی دوست دارم.

 

من این دختران را چقدر دوست دارم. چقدر زیاد.

۰ نظر ۰۵ آذر ۰۳ ، ۲۱:۵۰
یاس گل
يكشنبه, ۴ آذر ۱۴۰۳، ۰۵:۲۱ ب.ظ

این شکلی ادامه نده دختر!

دیروز به الهام گفتم: انگار بعد از سی سالگی این شکلی شده‌ام که دیگر مثل چهار-پنج سالِ پیش آرزوهای بزرگ‌بزرگ ندارم. آرزوهایم کوچک شده است. حتی گاهی احساس می‌کنم آرزوی جدیدی ندارم. انگار به آنچه هستم، به آنچه تا امروز شده‌ام رضا داده‌ام.

گفت: من هم همین‌طور. اما نباید این شکلی ادامه دهیم.

فرسته‌های سال نود و هشتِ همین‌جا را که مرور می‌کردم، یاسمنی را می‌دیدم که صبح با رویایی دلنشین (قبولی ارشد) از خواب برمی‌خیزد. از خواندن هر مطلب تازه هیجان‌زده است و سربه‌سر تبدیل به کلمه‌ی شور و اشتیاق شده است. اما حالا شبیه قطاری هستم که روی ریل زندگی به کندی حرکت می‌کند. انگار عجله‌ای برای رسیدن به ایستگاه بعدی ندارم. شاید چون اصلا مقصدی ندارم.

چند وقت پیش، ایما برای تولدم به خانه‌مان آمده بود. گفت: راستی می‌خواهی از اینجا به بعد چه کنی؟ چه برنامه‌ای برای آینده شغلی‌ات داری؟ گفتم: همینی که هست! روزنامه‌نگاری و دبیری. به چیز دیگری فکر نمی‌کنم. با همین‌ها حالم خوب است. درآمدم کم است اما بیش از این نمی‌توانم و نمی‌خواهم کار کنم.

دیروز که از گالری به خانه برمی‌گشتم، فهمیدم حتی به گفتگوهای کوتاه هم راضی شده‌ام و دارم به خاطرش خدا را شکر می‌کنم: خدا را شکر که دو کلام با فلانی حرف زدم! خدا را شکر که چند کلمه هم من بر زبان آوردم. آن هم وقتی که مثل همیشه کلی حرف داشتم برای گفتن و خودم را برایش آماده کرده بودم. چه بی‌موقع خاموشی اختیار کرده بودم. کمتر حرف بزنی نمی‌گویند وای چه سکوت اسرارآمیزی! چه شخصیت مبهمی! برویم و کشفش کنیم. خیر جانم! از این خبرها نیست. به قول سعدی: 

 

زبان در دهان ای خردمند چیست؟ * کلید درِ گنجِ صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی * که جوهرفروش است یا پیله‌ور

 

دلم می‌خواهد جلوی آینه بایستم و خطاب به خود بگویم: پس کو آن تب و تابت؟ کو آن اشتیاقت؟ واقعا چیز دیگری در این دنیا نیست که به خاطرش به تلاش کردن بیفتی یا تو را به وجد بیاورد؟ یک چیز بزرگ. نه این آرزوهای کوچک و اهداف چند ماهه.

این شکلی ادامه نده دختر...

۳ نظر ۰۴ آذر ۰۳ ، ۱۷:۲۱
یاس گل
دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۴۰۳، ۰۳:۰۰ ب.ظ

به دانا_۶

دانا!

من برای نوشتن از تو کلمه کم نداشتم. دست و بالم همیشه پر از کلمه بود و از جیب‌هایم کلمه می‌چکید. که این تنها سرمایه زندگی‌ام بود: کلمه و خیال.

خیال تو آن شبنم صبحگاهی بود که بر برگ‌های سوزنی و باریک مژ‌گانم می‌نشست. خیال تو آن ابر بارور شمالی بود که کویر چشمان مرا تر می‌کرد.

من از تو می‌گریختم تا کلمات و خیال، بیش از این در راه تو مصروف نگردند. از تو می‌گریختم تا کلمات تنها در خزانه قلبم انبار شوند. و مبادا‌مبادا که بر لب بیایند و اسرارم را هویدا کنند.

حالا خزانه چنان از واژگان آکنده است که دیوارهای آن طبله کرده و دیگر چیزی نمانده از در و دیوار برون بریزد.

به همین خاطر است که دوباره از تو می‌نویسم.

دوباره از تو...

۲ نظر ۲۸ آبان ۰۳ ، ۱۵:۰۰
یاس گل
يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۴۰۳، ۰۱:۲۶ ب.ظ

تو ای خواننده ناشناس!

به گمانم دیگر می‌شود دوازده سال. دوازده سال است که در وبلاگم می‌نویسم. اینجا به خود واقعی‌ام نزدیک‌ترم تا اینستاگرام. نه اینکه آنجا انسان دیگری باشم. اما فقط بخشی از آنچه هستم را نشانِ دیگران داده‌ام. آنجا خوانندگانم را می‌شناسم و ترجیح می‌دهم از من در چهارچوبی مشخص و محدود چیزهایی بدانند. چیزهایی درباره کار یا رشته تحصیلی‌ام.

اما اینجا کمتر کسی را می‌شناسم. حتی نمی‌دانم چند خواننده خاموش دارم. آشنایند یا ناشناس. از همین رو خودم را راحت‌تر روی کاغذ می‌آورم. اینجا شبیه اتاقکی شیشه‌ای است که از داخل به خارج دید محدودی دارد. توی این اتاقک نشسته‌ام و خیال می‌کنم فقط ده دوازده‌نفر مرا می‌بینند. اما آن بیرون تعداد واقعی خوانندگان و رهگذران بیش از این‌هاست. اینجا هم گاهی دریافت برخی نظرات مدتی مرا به سکوت واداشته است و محافظه‌کارم کرده است. اما نه برای مدتی طولانی.

گاهی به همان مخاطبان ناشناسم فکر می‌کنم. آن‌ها که همیشه اینجایند و کلمه به کلمه مرا می‌خوانند. بعد به این فکر می‌کنم آیا کسی هست که بشناسمش و بی‌آنکه بدانم، این‌قدر به دنیای من و اندیشه‌ها و عواطفم نزدیک شده باشد؟ کسی هست که در فضایی خارج از اینجا ملاقاتش کرده‌ باشم و در برابرش این همه آشکار بوده باشم؟

گاهی به سرم زده پستی بگذارم و بگویم: آهای! تو ای خواننده ناشناس! این پست متعلق به شماست! بی‌آنکه اسمی از خود بیاوری بیا و به من بگو که هستی و چند وقت است که اینجایی؟ اما بعد منصرف شده‌ام و با خود گفته‌ام: راحتشان بگذار. آخر چه کار به کارشان داری؟ تو فقط بنویس. تو فقط اینجا خودت باش و تا می‌توانی بنویس.

۱ نظر ۲۷ آبان ۰۳ ، ۱۳:۲۶
یاس گل
يكشنبه, ۲۷ آبان ۱۴۰۳، ۰۷:۳۰ ق.ظ

فردای پس از بیست و ششم آبان

دیگر به پشت سرت نگاه نکن. آنجا خبری نیست.

کسی قبلِ این تاریخ، با دو چشم حسرت‌زده و گله‌مند پشت سرت نایستاده. کسی دنبال تو راه نیفتاده. دنبالت نمی‌گردد.

کسی دلتنگت نمی‌شود. به تو نمی‌گوید نرو. رفتنت را نمی‌بیند. برایت شعر نمی‌خواند.

برو. دل‌دل نکن. به رفتن ادامه بده. توقف نکن.

برای تنهایی‌ات چمدان بزرگ‌تری بردار. این کوله کافی نیست.

۲۷ آبان ۰۳ ، ۰۷:۳۰
یاس گل
چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۴۰۳، ۰۶:۳۲ ب.ظ

مواجهه با چالش‌های تازه

موسیقی‌دان پرکاری که در مدرسه و آموزشگاه هم تدریس می‌کند، نوشته بود این روزها همه به او می‌گویند کمتر کار کن. اما او عاشق معلمی است و دارد آرزوی روزهای کودکی‌اش را زندگی می‌کند. او نوشته بود که هر کدام از بچه‌ها برای او مثل ترانه‌ای هستند که دوست دارد بشنودشان. چه تعبیر زیبایی!

فکر کردم دانش‌آموزانِ من برای من چه هستند؟ همین نوجوانانِ بازیگوش و پرشیطنتی که گاه مرا به وجد می‌آورند و گاه ملولم می‌کنند. آن‌ها برای من مثل کلمه هستند. کلماتی که خیال می‌کنم معنایشان را می‌دانم و می‌شناسمشان اما وقتی با آن‌ها مواجه می‌شوم می‌فهمم معناهای دیگری هم دارند که پیش از این با آن آشنا نبوده‌ام.

بهاری که گذشت به طرز عجیبی خیالم تخت بود که خدا خودش آنچه می‌خواهم برایم فراهم می‌کند. مرا در موقعیتی که تصور می‌کنم مطلوب است، قرار می‌دهد. اما تابستان گذشت و اتفاقی نیفتاد و من هم تا حدی بی‌خیال آن آرزو شدم. لااقل برای مدتی.

تا اینکه ناگهان در اوایل آبان پیشنهادی با همان شرایطِ به ظاهر دلخواه به دستم رسید و پذیرفتمش: دبیری در درس دلخواه و محبوب نگارش.

با ذوق و شوقِ زیادی سر کلاس‌ها رفتم و تازه آنجا بود که دانستم خود را در چالش جدیدی انداخته‌ام. همه چیز مطابق تصورم بود جز یکی دو چیز. من باید از پس مسئله جدیدی برمی‌آمدم. پس لابد حکمتی در مواجهه با هر یک از این چالش‌ها وجود داشت. من باید درس تازه‌ای می‌آموختم.

حالا هر روز چند صفحه از کتاب هنر معلمی را می‌خوانم. شبانه‌روز در حال برنامه‌ریزی برای کلاس‌ها هستم. ایده‌ها بر من هجوم می‌آورند و دیگر می‌دانم داشتن ایده‌های جذاب کافی نیست، بلکه چگونه اجرا کردن آن و همراه کردن دانش‌آموزان با آن ایده‌ها هم بسیار مهم است.

امید دارم که از پس این چالش بربیایم. نتیجه هر چه که باشد من تلاشم را می‌کنم و تجربه‌ای تازه به دست می‌آورم. تجربه‌ای که مطمئنم جز با قرار گرفتن در کلاس درس، به دست نمی‌آمد.

۹ نظر ۲۳ آبان ۰۳ ، ۱۸:۳۲
یاس گل
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ آبان ۰۳ ، ۰۹:۳۶
یاس گل
جمعه, ۱۸ آبان ۱۴۰۳، ۱۱:۴۹ ق.ظ

کوتاهی فرصت‌ها

همیشه به آدم‌ها فرصت دهید، اما نه تا همیشه و تا ابد! اجازه دهید آن‌ها بیاموزند فرصت‌ها کوتاهند و شما قرار نیست تا عمر دارید برای برگشتن آن‌ها، برای اثبات نیت واقعی آن‌ها، برای تماشای اراده‌ی آن‌ها در انجام دادن یک کار و بسیار چیزهای دیگر‌ صبر کنید.

وقت شما ارزشمندتر از آن است که با انتظار کشیدن‌های واهی و بی‌خود آن را تلف کنید.

این چیزی است که از صبح دارم به آن فکر می‌کنم.

۲ نظر ۱۸ آبان ۰۳ ، ۱۱:۴۹
یاس گل
چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۳، ۰۵:۱۵ ب.ظ

آنچه گذشت

مراحل پایانیِ آماده‌سازی دهمین شماره فصلنامه تمشک.

اولین جلسه تدریس درس نگارش در مدرسه.

دریافت خبر لغو شدن نشست‌های فرهنگی‌ادبی‌‌‌.

رسیدن یک بسته پستی از طرف اسما.

پیش‌رویِ بسیار کند نوشتن مقاله دوم به خاطر افزایش مشغله‌ها.

پایان.

۱ نظر ۱۶ آبان ۰۳ ، ۱۷:۱۵
یاس گل
پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۳، ۰۳:۱۳ ب.ظ

بسته‌ای که به گیرنده نمی‌رسید

در تمام این سال‌ها که محصولات متعددی را به صورت پستی سفارش داده‌ام، پیش نیامده نامه‌رسان آمده باشد و ما منزل نباشیم. همیشه کسی در خانه بوده تا بسته را تحویل بگیرد. خصوصا از زمانی که کد پیگیری برای مشتری ارسال شد دیگر حواسم بود تا به محض رهسپار شدن پستچی به سوی منزل، خانه باشم.

اما این‌بار برای آخرین بسته پستی‌ام مشکل عجیبی پیش آمد. روزی که فهمیدم پستچی در راهِ خانه است، حوالی همان ساعت همیشگی منتظر بودم تا زنگ خانه به صدا درآید. اما شب شد و هیچ خبری نشد. فردایش در سامانه نوشتند: نامه‌رسان برای بار اول به محل گیرنده مراجعه کرده و وی در محل نبوده است.

چطور ممکن بود چنین اتفاقی بیفتد؟ با ۱۹۳ تماس گرفتم و کد رهگیری‌ام را دادم. گفتند منتظر بمانید دوباره برایتان ارسال می‌شود. یک بار دیگر، در خانه ماندم تا در هر ساعتی که پستچی درِ این خانه آمد، منزل باشم. خبری نشد که نشد و دوباره در سامانه نوشته شد: نامه‌رسان برای بار اول به محل گیرنده مراجعه کرده و ... ‌.

تلفن را برداشتم و با ۱۹۳ تماس گرفتم. توضیحات لازم را دادم. گفتند مجدد بسته را ارسال می‌کنند اما بار بعد باید از اداره پست تحویلش بگیرید. شکایتم را از وضع پیش‌آمده ثبت کردم و در سریع‌ترین زمان ممکن پاسخ داده شد. آن‌ها نوشتند که پیرو تماس تلفنی‌ شما، از واحد مربوطه پیگیر این مسئله هستیم.

تمام مدت گوش به زنگ بودم تا پستچی از راه برسد. این‌بار به محض رسیدنش، قبل از اینکه زنگ ما را بزند، لباس پوشیدم و پایین رفتم. پستچی همان بود که عکسش در سامانه ثبت شده بود. گفتم: برای من بسته‌ای دارید؟ چند روز است که منتظرم. پستچی گفت: نه! فقط یک بسته داشتم که تحویل گیرنده دادم. نام خانوادگی‌ام را گفتم. نام خانوادگی‌اش را پرسیدم. ولی او بسته‌ای برایم نداشت.

وارفته به خانه برگشتم. داشتم فکر می‌کردم چه بلایی سر بسته‌ام آمده؟ چرا به دستم نمی‌رسد؟ پستچی‌های قبلیِ اینجا همیشه به موقع محصول را به دستم می‌رساندند. اما این‌بار که پستچی عوض شد چنین مسئله‌ای پیش آمد. ناگهان تلفن همراهم زنگ خورد. پستچی بود. گفت همین چند دقیقه پیش سمت خانه‌تان بودم. یادتان است؟ بسته‌تان اینجاست.

دوباره لباس‌ها را پوشیدم و دویدم بیرون. حتی از خانه کمی دورتر رفتم. نامه‌رسان را دیدم و بالاخره بسته‌ام را گرفتم. نشانی را چک کردم تا ببینم آیا درست بوده است؟ کاملا درست بود. مثل همیشه. پس چرا این همه زمان برد تا به دستم برسد؟

می‌دانید! این‌بار به خیر گذشت اما با این وضعیت واقعا نگران به موقع رسیدن سفارش‌های بعدی‌ام هستم. می‌ترسم که این ماجرا تکرار شود.

۴ نظر ۱۰ آبان ۰۳ ، ۱۵:۱۳
یاس گل