نجات هیولا
خواب میدیدم...
خواب میدیدم در تاریکیِ شبها یک هیولا از ما قربانی میگیرد. کسی شببهشب به ما حمله میکند و یک نفر از میانِ ما کم میشود.
آسمان که تاریک میشد انگار که سرپرستی این گروه از جوانان و نوجوانان را عهدهدار باشم و در برابر آنها احساس مسئولیت کنم، آنها را به جای امنی هدایت میکردم. هرچند که آشکار بود خودم هم مضطربم.
در تاریک و روشن یکی از همان شبها بود که ناگهان چهره هیولا را دیدم. هیولا را میشناختم! یکی از همکارانمان بود. (نمیدانم در خواب چه کاره بودم.) او صبحها آدمیزاد بود و شبها هیولا. او هم مرا میشناخت. نور توی صورتش خورده بود و من چشمهایش را میدیدم؛ چشم در برابر چشم. درست مقابل او ایستاده بودم. همزمان که او حریصِ به حمله بود، چیزی از درون بازش میداشت که از من تغذیه کند. فرار کرد.
فردای دیگری آمد و باز شب بود. نزدیکش رفتم. انگار میدانستم نیاز او چیست. شبیه خونآشامی بود که هر شب به خون نیاز دارد. البته که نیاز او خون نبود، نمیدانم دقیقاً چه میخواست و برای ادامه حیات در شبانههای خود از چه تغذیه میکرد. (البته این را الان نمیدانم وگرنه در خواب فهمیده بودم.) به او گفتم بر خود غلبه کند تا من آنچه نیاز دارد برایش تهیه کنم. بعد گوشهای نشستم و مشغول آماده کردن آن ماده شدم. یادم است شعر هم میخواندم. وقتی آن ماده آماده شد، به او گفتم حتی بیشتر از نیازت تهیه کردهام که به کسی حمله نکنی. من هر شب به تو آنچه نیاز داری میرسانم. نفسنفس میزد. ماده را گرفت و رفت.
چرا به هیولا کمک میکردم؟ خودم را قهرمان میدیدم؟ یا دوستش داشتم؟
او چرا به من حمله نمیکرد؟ از من شرمآگین بود که میشناختمش؟ یا او هم در دل تعلق خاطری داشت؟ نمیدانم!
هر چه بود او یک هیولای ترسناک نبود که میتوانستم به او نزدیک شوم و با او حرف بزنم...