مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

مسافر پیاده

هـنـــوز در سـفـــرم

نه آنکه جهانگرد یاکه در سفر باشم،اما،
مسافرپیاده بخوانیدمرا،
که درجاده های تخیل ناگریز ذهن،محبوس مانده ام،
واین ها ورق پاره های همان زندان است

استفاده از مطالب با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است

بایگانی
جمعه, ۲۹ تیر ۱۴۰۳، ۰۸:۵۱ ق.ظ

صبح‌های دلپذیر جمعه

صبح‌های جمعه را دوست دارم. صبح‌های کوچه‌‌خیابان‌های خلوت و پنجره‌های خواب‌آلوده.

صبح‌های جمعه، صدای آواز پرندگان در تردد بی‌امان ماشین‌ها و بوق‌ها گم نمی‌شود. شهر ساکت است. آدم‌ها خوابند، وَ طبیعت بیدار.

روشن‌شدن تدریجیِ رنگ آسمان را از روی تخت نظاره می‌کنم و به این فکر می‌کنم که زندگی گاهی همین‌قدر دلپذیر است. آن هم درست وسط دردها. دردهای همیشگیِ مُسَکّن‌لازم.

به این فکر می‌کنم که بدنم بفهمی‌نفهمی با این همه درد چندان هم بد تا نکرده. دیگر برایم چه کار می‌توانست بکند. در این ۱۶ سال مگر فرصت داشت تا کمی جان بگیرد و قوی‌تر شود؟

خب مردم هم که تقصیر ندارند. آن‌ها وسط زندگی‌ام نبوده‌اند و جای من در این کالبد زندگی نکرده‌اند که بدانند چطور ممکن است بدن آدم رو که نیاید هیچ، ضعیف‌تر هم بشود. درست است که گاهی از تلخی و بی‌پردگی حرف‌هایشان در خلوتم غصه می‌خورم یا حتی اشک می‌ریزم. اما آن‌ها تقصیری ندارند که. فقط نمی‌دانند. همین.

از طبیب وقت خواهم گرفت. به او می‌گویم دوباره با تجویزهایش یاری‌ام کند تا جانی، قوتی به این بدن بدهم. هرچند که می‌دانم این کالبد نحیف و ظریف، همیشه برای روح پرشور و ناآرامِ من کوچک خواهد بود.

بگذریم.

داشتم برایتان می‌گفتم.

من این صبح‌های دلپذیر جمعه را خیلی دوست دارم.

۵ نظر ۲۹ تیر ۰۳ ، ۰۸:۵۱
یاس گل
چهارشنبه, ۲۷ تیر ۱۴۰۳، ۰۶:۳۵ ب.ظ

در امتداد همان جلسات

تلفن زنگ خورده بود و کسی پشت خط بود که مطمئن نبودم کیست. از وقتی شماره‌های گوشی‌ام پاک شده بود به‌روزش نکرده بودم. فقط می‌دانستم هرکه هست از دوستانم است و می‌شناسمش. یک پیشنهاد کاری بود. یک کار کوتاه چندروزه. پذیرفتمش. نشستم پای کار و سعی کردم تا قبل از رفتنم به نشست ادبی تمامش کنم. این شد که میگرنم گرفت. با همان میگرن بلند شدم رفتم به موعد قرار و مثلا سعی کردم جایی بنشینم که نور خورشید توی چشمم نزند. اما دقیقا جایی نشستم که تا دقایق پایانی جلسه، نور توی چشمم بود و اذیتم می‌کرد. برای همین هم بعد از جلسه حالم بد بود و تا به خانه رسیدم قرصم را خوردم. اما جلسه خوب گذشت. از عشق گفتیم. عشق در ادبیات کلاسیک و ادبیات معاصر، حتی از تجربه عشق و دوست‌داشتن در زندگی‌مان.

این نشست‌ها برایم چیزی در امتداد همان جلسات انجمن ادبی است. انجمنی که آن‌روزها درباره‌اش می‌نوشتم. یک سال پیش کارش تمام شد و دیگر دورِ هم جمع نشدیم. حالا، از میان اعضای آنجا، فقط همان سرپرست گروه یعنی آقای دکتر میانمان حضور دارد که اینجا هم-همانند آنجا- برگزارکننده نشست‌ها است.

اعضای این نشست جوان‌ترند. اغلب دانشجوهای کارشناسی و کارشناسی ارشد از رشته‌های مختلفند، برخلاف آن جمع که همه دانشجوی دکتری یا دانش‌آموخته مقطع دکتری یا استاد دانشگاه بودند. جوّ این جلسات برایم ساده‌تر و خودمانی‌تر است. شاید برای همین است که می‌توانم راحت‌تر میانشان صحبت کنم. اما در جلسات انجمن ادبی اغلب شنونده بودم. چون دیگران بیشتر از من می‌دانستند و من باید از آن‌ها می‌آموختم.

این نشست‌ها فعلا ادامه‌دار خواهد بود و من هم هر زمان که فرصت کنم کنارشان حضور خواهم داشت و برایتان خواهم نوشت.

۲۷ تیر ۰۳ ، ۱۸:۳۵
یاس گل
دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۴۰۳، ۰۸:۴۷ ب.ظ

ساعت شکوفایی

باغچه‌های مجتمع پر شده است از گل‌های لاله‌عباسی.

آن‌ها را با نامِ دیگرشان هم می شناسم: گلِ ساعتِ چهار.

برای دیدن شکوفایی آن‌ها همیشه باید تا عصر صبر کنی. حوالی عصر که شد کم‌کم باز می‌شوند و می‌توانی زیبایی‌شان را به تماشا بنشینی‌.

آدم‌ها هم مثل گل‌ها ساعتی برای شکوفایی‌شان دارند و ساعتِ هرکس با دیگری فرق می‌کند.

لاله‌های عباسی مرا یاد تو می‌اندازند. تو که ساعتِ شکوفایی‌ات-بنا به روایت‌ها-، وقتِ نمازِ عصرِ روز دهم عاشورا بود. من شهادت تو را پژمردگیِ یک گل نمی‌دانم. چنین مرگی را شکوفاییِ یک گل می‌شمرم.

تو گلِ بعد از اذانِ عصر بودی.

این روزها چقدر دوست دارم بدانم من در چه ساعتی از زندگی‌ام می‌شکفم!

و پس از آن، من گلِ ساعتِ چند خواهم بود؟

مرا به کدام نام خواهند شناخت؟

 

+ این یادداشت را محرم سال ۱۴۰۱ نوشته بودم. و هنوز هم به ساعت شکوفایی‌ام فکر می‌کنم.

در جستجوی آب هم یادداشت دیگری است که در محرم سال ۱۳۹۹ نوشته شد.

۳ نظر ۲۵ تیر ۰۳ ، ۲۰:۴۷
یاس گل

تابستان سال گذشته در دو کارگاه ادبی ثبت‌نام کرده بودم که در هیچ‌یک حضور منظمی نداشتم. اما حالا فراغتی حاصل شده تا به فایل‌های ضبط‌شده همان کلاس‌ها گوش کنم و از آن‌ها یادداشت‌برداری کنم. در واقع برای هر روز هفته برنامه‌ای مطالعاتی تعریف کردم که اجرا کردن آن چندان هم سخت نباشد و بتوانم به آن پای‌بند بمانم.

کتابخانه‌ای که از آنجا کتاب امانت می‌گیرم دیگر مثل سال‌های گذشته اجازه نمی‌دهد کتاب‌های کودک و نوجوان را با خود ببرم. گفتند اگر فرزندی دارید بیاوریدش اینجا تا خودش عضو کتابخانه شود. با خودم فکر کردم پس از این به بعد چطور به کتاب‌های این گروه سنی دسترسی پیدا کنم؟ در اینترنت جستجویی کردم تا ببینم کتابخانه مرجع کانون پرورش فکری کجاست و چه شرایطی برای عضویت دارد. در سایت کتابک نوشته بود: «همه‌ی کسانی که اهل قلم و هنرمند هستند، می‌توانند با ارائه‌ی یک کار منتشر شده از خود، و نیز دانشجویان رشته‌های علوم‌انسانی و هنر با ارائه‌ی ۲ قطعه عکس، پر کردن فرم و پرداخت حق عضویت سالانه به عضویت این کتابخانه درآیند.» اگر عضویت به همین شکل باشد عالی است.

کار مقاله اول هم تقریبا تمام شده. استاد اصلاحات نهایی را فرستادند و گفتند امیدوارم مقاله دوم را هم شروع کنی و امسال برای آزمون دکتری ثبت‌نام کنی. مقاله‌نویسی را ادامه می‌دهم اما راستش هنوز برای ورود به مقطع بعدی آمادگی کافی ندارم. همان‌طور که قبلا در اینجا نوشتم، کارهای نکرده‌ای دارم که باید در این یکی دو سال، اول به آن‌ها برسم یا لااقل در مسیر رسیدن به آن‌ها قرار بگیرم و بعد برای ورود به مقطع دکتری اقدام کنم، وگرنه من می‌مانم و چند کار درهم ‌برهم که آخرش به هیچ‌کدام از آن‌ها آن‌گونه که انتظار دارم نمی‌رسم.

تا چه پیش آید زین پس.

۴ نظر ۲۲ تیر ۰۳ ، ۱۰:۱۵
یاس گل
جمعه, ۱۵ تیر ۱۴۰۳، ۰۹:۲۶ ب.ظ

فارغ از آنکه نتیجه چه خواهد شد

در شبکه‌های اجتماعی، زنی را دیدم که هفده سال است در هند زندگی می‌کند. برای ثبت رای خود و مشارکت در انتخابات ریاست جمهوری، یازده و نیم ساعت تا نزدیک‌ترین شعبه اخذ رای با همسر هندی‌اش در راه بود.

مردی را دیدم که دور اول در انتخابات شرکت نکرده بود و در دور دوم اگرچه نه چندان امیدوار اما به هرترتیب خود را پای صندوق رسانده بود.

خاله‌ام، مادربزرگ را سوار ماشین کرد و به نزدیک‌ترین شعبه برد. آنجا شرایط مادربزرگ را شرح داد و از آن‌ها تقاضا کرد اگر می‌توانند صندوق را دم خودرو بیاورند. آوردند و با عزت و احترام، رای خود را در صندوق انداخت.

دوست دیگری تعریف می‌کرد در شهر کوچکشان بیشتری‌ها طرفدار نامزد رقیب هستند. اما او با لبخند از شعبه بیرون آمده بود و خوشحال بود. به او گفتم بخشی از این خرسندی به خاطر توکل تو بر خداست و بخش دیگری از آن به خاطر محبتی که در دل به این مردم داری، حتی اگر با تو همسو نباشند.

به گمانم امروز روز قشنگی بود. فارغ از اینکه نتیجه چه خواهد شد.

این جمعه به چشمم زیباتر از جمعه پیش بود هرچند که خودم سرما خوردم و برایم با سوزش گلو سپری شد.

۳ نظر ۱۵ تیر ۰۳ ، ۲۱:۲۶
یاس گل
شنبه, ۹ تیر ۱۴۰۳، ۰۱:۳۹ ب.ظ

این آمار معنادار و قابل تامل

درصد مشارکت مردم در انتخابات و تعداد آراء کسب‌شده هر یک از نامزدها حرف‌های زیادی در خودش دارد.

آیا می‌توان از کنار درصدی که پای صندوق نیامده‌اند یا ده میلیون نفری که در دور اول، دیگربار به اصلاح‌طلبان رای داده‌اند ساده عبور کرد و نادیده‌شان گرفت؟

در این آمار خوب تامل کنید! به دور از تعصب.

آیا این‌ها همان‌هایی نیستند که تا قبل از این با خوش‌بینی گمان می‌بردید عده قلیلی از جامعه را تشکیل داده‌اند و در نتیجه عقیده یا نظرشان چندان مهم نیست؟

شکاف‌ها و فاصله‌های عمیق میانمان را می‌بینید و متوجه آن هستید؟

۱۰ نظر ۰۹ تیر ۰۳ ، ۱۳:۳۹
یاس گل
پنجشنبه, ۷ تیر ۱۴۰۳، ۰۳:۵۳ ب.ظ

با مهرِ به ایرانمان

آن اوایل دنبال قهرمان می‌گشتم. دنبال کسی که با آمدنش معجزه‌وار گره از مشکلات ریز و درشتمان باز کند و گنج‌های پنهان و نادیدنی یا فراموش‌شده ایرانمان را آشکار سازد. کسی که با خود فراوانی بیاورد، صلح بیاورد، ایمان و شادکامی. نمی‌دانم چرا رئیس‌جمهور را با منجی و موعود اشتباه گرفته بودم. البته که در این شرایط هم بی‌نیاز از روی کار آمدن فردی نجات‌دهنده نیستیم. ما نیازمند آمدن کسی هستیم که نگاه درستی به ظرفیت‌های داخلی سرزمینمان داشته باشد و میراث‌دار خوبی برای گنج‌هایمان باشد. اما به طور کلی حساسیتم روی این موضوع نسبت به سال‌های گذشته خیلی بالاتر رفته بود و برای همین هم در مناظرات نخست و میزگردها قهرمانم را پیدا نمی‌کردم. کسی راضی‌ام نمی‌کرد. بلاتکلیفی بدی بود. حتی فکر کردن به سوابق اجرایی نامزدها و اینکه هر یک کِی و کجا چه کرده است و چه نکرده است هم تاثیر چندانی نداشت.

به ناچار سطح توقعم را پایین‌تر آوردم و کمی واقع‌گرایانه‌تر به مسئله اندیشیدم تا آدم خود را پیدا کنم. و حالا نمی‌گویم کاملا اما تا حدی موفق شدم و تصمیم خود را گرفتم.

فردا با مهر به ایرانمان پای صندوق رای می‌روم و امید دارم و دعاگویم، نام آن کس که به واقع به صلاح ایران و ایرانی است از صندوق‌های رای در بیاید و روزگاری خرم‌تر از پیش در انتظارمان باشد.

۱ نظر ۰۷ تیر ۰۳ ، ۱۵:۵۳
یاس گل
دوشنبه, ۴ تیر ۱۴۰۳، ۱۱:۳۸ ق.ظ

آن عروسِ دیگرگون

عروس هنوز خودش در تالار نبود. ما یک گوشه نشسته بودیم و به نفرات حاضر در مراسم نگاه می‌کردیم.

توی ذهنم کلی سوال بود. اما از فاطمه نپرسیده بودم. منتظر بودم بعد از عروسی یک روز با او قرار بگذارم و بیرون ببینمش و آن‌وقت ماجرا را به هر اندازه که خودش مایل است و دوست دارد برایم تعریف کند. فقط در همین حد می‌دانستم که با یک روحانی ازدواج کرده است. همین. اما دوست دیگرم اطلاعاتش از من بیشتر بود. چون برخلاف من که چیزی نپرسیده بودم، سوالاتی کرده بود و مثلا می‌دانست او قرار است راهی شهری دیگر شود. من اما همان‌جا در تالار بود که از این موضوع با خبر شدم، وقتی خواهر عروس لحظاتی کنارمان نشست و گفت فاطمه دارد می‌رود به قم. راستش کمی جا خوردم. مثل همیشه خیال می‌کردم حالا کلی فرصت برای بیرون رفتن داریم. این ماه نشد، ماه بعد. امسال نشد، سال بعد. انقدر با او قرار نگذاشتم و بیرون نرفتم که آخرش این شد. البته که می‌خواستم، اما او هم از جایی به بعد انقدر مشغول کار شد که حتی روزهای تعطیلش هم وقت زیادی نداشت.

بالاخره فاطمه از راه رسید. و راستش او متفاوت‌ترین عروسی بود که تا به حال دیدم. از این رو که برخلاف عروس‌های دیگر، همه را صمیمانه در آغوش می‌گرفت و بغل می‌کرد ،با آن‌ها گپ می‌زد و انگار خودش یکی از مهمانان بود. اما عروس‌های دیگری که من می‌شناختم عموما در روز عروسی، پس از پشت سر گذاشتن یک روز خسته‌کننده، خیلی سنگین و باوقار لحظه‌ای کنار هر میز می‌ایستادند و سلامی می‌کردند و بعد هم می‌رفتند در جایگاه عروس و داماد می‌نشستند. اما فاطمه این شکلی نبود. یک لحظه رفتم دستم را بشویم که خواهرم آمد و گفت فاطمه آمده سر میزمان. گفتم سر میز ما؟ وقتی برگشتم دیدم دارد با دوست دیگرمان گفتگو می‌کند. گفتم تو چقدر مردمی هستی. خندید. اما اقوامشان که دیدند این عروس، از آن عروس‌های همیشگی نمی‌شود خودشان آمدند و بلندش کردند تا برود سر جایش بنشیند.

در مراسم خبری از موسیقی نبود. مولودی‌خوانی بود. البته بعضی‌ها که چندان از این فضا راضی نبودند روی میزشان زدند و رقصیدند. با اینکه خودم به موسیقی علاقه‌مندم اما چون در عروسی‌ها از صدای بلند موسیقی‌ها و اصرار دیگران به رقصیدن شاکی‌ام، بالاخره در یک عروسی احساس راحتی کردم.

داماد همان‌طور که انتظار می‌رفت به قسمت خانم‌ها وارد نشد. درواقع ما اصلا داماد را ندیدیم. بعضی‌ها معترض بودند. اما خب موضوع چندان مهمی نبود. می‌دانم که این امر هم مطابق میل فاطمه بود و سر این موضوع با همسرش تفاهم داشت.

اواخر مراسم، مولودی‌خوان با دخترش سر میز ما نشست. داشت عذرخواهی می‌کرد از اینکه بلد نیست آن‌ورِ آبی بخواند. گفتم: مهم این است که عروس در شبی که متعلق به اوست از مراسم راضی باشد که بود. دختر ده ساله ایشان، گاهی لا‌به‌لای صحبت بزرگترها ورود می‌کرد. کمی که گذشت از مادرش اجازه گرفت بیاید و روی صندلی کناری من بنشیند. این دختر پر از حرف بود. دلش می‌خواست از مدرسه بگوید. از دوستانش، از اتفاقات روزمره، از علاقه‌مندی‌هاش. از اینکه دوست دارد آرایشگر شود، به کره سفر کند و ... . گاهی هم به خاطر پرحرفی‌اش عذرخواهی می‌کرد. بعد فهمیدم از اینکه توی مهمانی‌ها کسی به او توجه نکند و یک جورهایی بچه فرضش کند خیلی ناراحت می‌شود. وقتی می‌خواستیم خداحافظی کنیم رفت گوشی مادرش را گرفت و گفت می‌شود شماره‌تان را بدهید تا گاهی با شما حرف بزنم؟ خب راستش نمی‌دانستم چه کار کنم. پرسیدم خودش یا مادرش در پیام‌رسان‌ها عضو هستند؟ به نظر چندان اطلاعی نداشت. شماره‌ام را وارد کردم. بعد گفت هروقت بزرگتر شدم می‌توانیم با هم قرار بگذاریم؟! خندیدم و گفتم: باشد. البته من خودم هم همچنان دارم بزرگ می‌شوم.

با هم خداحافظی کردیم و از تالار خارج شدیم و من داشتم به این فکر می‌کردم که ممکن است بتوانم با بچه‌های آن مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست هم ارتباط خوبی برقرار کنم؟ از روزی که رفته‌ام خبری از آن‌ها نیست و فقط از طریقی متوجه شدم مشغول برنامه‌ریزی‌اند و دارند به این موضوع فکر می‌کنند. این را می‌دانم که قبلا برخی‌ها برای کار داوطلبانه به آنجا رفت و آمد داشته‌اند و بعد جایی در نیمه راه همکاری‌شان را قطع کرده‌اند. این موضوع از نظر مسئولان مرکز، در روحیه بچه‌ها تاثیر منفی می‌گذاشت و نوعی حس رهاشدگی را در آن‌ها زنده می‌کرد. شاید برای همین است که بلافاصله هر نیروی داوطلبی را نمی‌پذیرند و به همه جوانب فکر می‌کنند.

به هر حال من همچنان منتظر دیدن بچه‌ها و رسیدن به آرزویم هستم.

۲ نظر ۰۴ تیر ۰۳ ، ۱۱:۳۸
یاس گل
پنجشنبه, ۳۱ خرداد ۱۴۰۳، ۰۹:۵۹ ق.ظ

او بابالنگ دراز من است

آدم‌های شکیبا را دوست دارم. آدم‌های جوانمرد، صبور و مبادی آداب. آن‌ها که حتی وقتی توهینی می‌شنوند تمام تلاششان را می‌کنند تا پاسخی مناسب و درخور، پاسخی به اندازه و به دور از توهین ارائه کنند. انگار در لحظه با خشم درونشان مبارزه می‌کنند. هوش هیجانی بالایی دارند و از مکارم اخلاقی برخوردارند.

صد البته که تعدادشان کم است. من هم دلم می‌خواست و می‌خواهد که چنین ویژگی‌هایی داشته باشم. شاید تلاش کنم با کسی وارد بحث و مجادله نشوم، شاید آدم آرامی به نظر برسم، اما همان‌طور که گفتم فقط به نظر می‌رسم. وگرنه که خودخوری و وسواس فکری زیاد دارم. از درون همیشه هم آرام نیستم. گاهی هم از کوره در می‌روم.

حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ ماجرای میزگرد فرهنگیِ یکی از نامزدهای انتخاباتی باعثش شد. دیشب ناظر حرکت و رفتاری بودیم که عده‌ای آن را تقبیح و عده‌ای تحسین کردند. باتوجه به دو پاراگراف نخست این پست چنین برمی‌آید که من هم -خارج از گود- این رفتار را ناپسند بدانم. بله، اما نیامده‌ام تا بگویم رفتار چه کسی را محکوم می‌کنم یا این وسط خودم طرفدار چه کسی هستم. من به ماجرای دیشب از زاویه‌دید دیگری نگاه می‌کردم. دنبال درس گرفتن بودم. مثلا تماشای دقایق پایانی آن میزگرد به من آموخت وقتی به کسی چیزی می‌گویند که آن حرف و ادعا را نوعی حمله به خود یا حیثیتش می‌داند، هرچقدر هم که از سخنان طرف مقابل برآشفته باشد، مجبور است سعه صدر داشته باشد تا بتواند از خود دفاع کند. وگرنه اگر از کوره در برود -حتی اگر واقعا حق با او باشد- نه تنها نمی‌تواند از خود دفاع کند بلکه با رفتارش مهر تاییدی به سخنان طرف مقابل می‌زند.

موقعیت دشواری است. باید دید در ادامه، مناظرات نامزدها به کجا می‌کشد.

اما از این حرف‌ها بگذریم که از هرچه بگذریم سخن از خواب و خیالات برایم خوشتر است smiley. می‌خواهم از خواب دیشبم چند خطی بنویسم.

چیزی که به خاطر می‌آورم این است: کیکاووس یاکیده برابرم نشسته بود و پس از گفتگویی، پیشنهاد کرد حتما از قنادی شین شیرینی بخرم. به او گفتم شیرینی‌های آنجا را یک‌بار امتحان کرده‌ام. آن هم چند سال پیش وقتی تازه از جراحیِ خال زیر چشمم برگشته بودیم و مادرم به خاله گفته بود کنار قنادی نگه دارد. بعد هم همانجا توی ماشین شیرینی پر از خامه شکلاتی را در دهان گذاشتم و طعمش برایم ماندگار شد.

بعد از پشت میز بلند شدم و به دیگر هم‌گروهی‌هایم (که نمی‌دانم دقیقا هم‌کلاسی‌ام بودند، دوستانم یا افراد دیگر) پیوستم. انگار از میان جمع، یاکیده به من - فقط به من- اجازه داده بود تا او را پدر صدا کنم! این بود که به نفر کناری‌ام با صدای آهسته گفتم: او بابا لنگ دراز من است. و به عصایی که در دست یاکیده بود اشاره کردم. بعدش با خنده گفتم: البته مثل بابالنگ دراز بلند نیست.

از آنجا با همان بچه‌ها سوار یک مینی‌بوس شدیم. یاکیده و نعمیه نظام‌دوست و ... رفته بودند. لحظه‌ای رسید که فقط من و یک نفر دیگر داخل مینی‌بوس بودیم. همان لحظه نظام‌دوست در یک پیام‌رسان برایمان پیامی فرستاد. می‌خواست به سوالات درسی پاسخ دهیم. یک کتاب برابرم باز بود و می‌دانستم قرار است تمرین‌های آن درس را مرور کنیم. اول نمی‌خواستم جواب بدهم. چون بقیه کنارم نبودند. اما جواب دادم و او از پشت خط گفت: اِ یاسمن آنلاین است و انگار باز هم صدای یاکیده بود که از آن سوی خط می‌آمد و چیزی می‌گفت...

 

دنبال ادامه خواب هستید؟ متاسفم. همین‌جا بود که از خواب بیدار شدم.

فقط دوست دارم در پایان، شما را به تماشای قسمتی از انیمیشن بابالنگ‌دراز دعوت کنم: دیالوگ کیکاووس یاکیده در قسمت آخر بابالنگ‌دراز

۲ نظر ۳۱ خرداد ۰۳ ، ۰۹:۵۹
یاس گل
سه شنبه, ۲۹ خرداد ۱۴۰۳، ۱۱:۳۶ ق.ظ

در شرف رسیدن به یک آرزو

آن روز وقتی به خانه برگشتم خواهرم گفت که شاگرد خصوصی‌اش وقتی جعبه آرزوهای من را در کتابخانه دیده گفته به یاسمن بگو یک از این جعبه‌ها هم برای من درست کند. می‌دانستم شاگردش رنگ صورتی و بنفش را دوست دارد. نشستم و یک جعبه آرزوها برای او ساختم. برایش یک کتاب هم خریده بودم: کتاب امین‌ترین دوست از کلر ژوبرت. و البته یک زیرلیوانی با تصویر دختر بچه‌ای که روی تختش دراز کشیده و کتاب می‌خواند. البته خواهرم گفت همه این‌ها را با هم به او نده. آن‌وقت متوقع می‌شود. بگذار پایان هر جلسه که درسش را خوب خوانده بود هدیه‌ دهیم.

پریروز که جعبه‌اش را دریافت کرد گفت: پس من هم هروقت سفر رفتم برای شما و همه بچه‌های کلاسمان سوغاتی می‌آورم. و بعد پشت‌بند حرفش گفت: البته اگر گران نباشد. گرانی. بسامد این کلمه چقدر در کلاممان و زندگی‌مان بالا رفته است. من هم ماه پرخرجی داشتم. کم آوردم. این شد که کشیدن دندان عقلم دوباره افتاد برای زمانی دیگر. و شاید برای همین است که قبل از هرچیز، در کلام نامزدهای انتخاباتی دنبال راهکارهای اقتصادی‌شان می‌گردم. دنبال کسی که واقعا بتواند یا لااقل اندکی امیدوار باشم که بتواند با آوردن افراد کارامد و درست، این مسئله را بهبود ببخشد. من ترجیح می‌دهم در مناظرات نظاره‌گر و شنونده برنامه‌های نامزدها باشم و میزان تسلطشان بر موضوعات مختلف را بسنجم. نه به هم پریدنشان یا تحریکِ دیگری برای وارد شدن به بحث‌های دیگر را. اما یکی از نکات مثبتی که در مناظره دیشب دیدم این بود که برخی نامزدها عیب نمی‌دانستند حرف‌ها، اشارات و پیشنهادهای سنجیده و خوب نامزدهای دیگر را هم تایید کنند.

 

پریروزها به کتابخانه رفتم و کتاب مهمانسرای دو دنیا را امانت گرفتم. همان نمایشنامه‌ای که فیلم مقیمان ناکجای شهاب حسینی بر اساس آن ساخته شد و من بسیار دوستش داشتم. کتاب را که خواندم دیدم آنچه دیده‌ام شباهت بسیاری به اصل نمایشنامه داشته و همین موضوع باعث می‌شد با خواندن هر صفحه بتوانم سکانس‌های مختلف این فیلم را به یاد بیاورم.

 

و اما بالاخره با خواهرم به یکی از مراکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست رفتیم. از خیلی‌وقت پیش آرزو داشتم روزی برسد که بتوانم برای این کودکان کاری کنم و در کنار آنها باشم. اما همیشه منتظر روزی بودم که اول سطح درآمدم مکفی و پاسخگوی مخارج خودم و خانواده‌ام باشد بعد بتوانم بدون دغدغه مالی و اقتصادی برای این بچه‌ها داوطلبانه وقت بگذارم. سطح درآمد من چندان ارتقاء نیافت. حتی از پس مخارج خودم هم به سختی برآمدم. اوضاع همان است که بود یا شاید فقط کمی بهتر از قبل. این شد که با خودم گفتم نمی‌توانم تا ابد منتظر آن روز بمانم. با خواهرم رفتیم و فرم‌هایی را پر کردیم تا اگر به ما نیازی بود صدایمان کنند. سه جلد از مجله تمشک را هم که از قبل به نیت همین بچه‌ها کنار گذاشته بودم برایشان بردم. گفتم که می‌توانم با آنها فارسی کار کنم یا کارگاه ادبی بگذارم یا حتی به آن‌ها بیاموزم چطور با مقوا جعبه‌های کادویی زیبا یا کارت تبریک بسازند. مسئول آنجا از این پیشنهادها استقبال کرد و گفت همین هفته تماس می‌گیرند تا روز و ساعت کلاسمان مشخص شود.

دوست دارم پس از اولین جلسه کارگاهمان بیایم و برایتان بگویم که چه کردیم و چگونه گذشت. بیایم و بگویم برآورده شدن این آرزو چه طعمی دارد.

۵ نظر ۲۹ خرداد ۰۳ ، ۱۱:۳۶
یاس گل